به نام ماهانتا 

 

مقوله دوم :   ( زمان )

 

 

اگر بخواهیم در مورد « مقوله زمان » به بحث بپردازیم باید بگویم که ، زمان و مکان چهارچوبی برای طبیعت محسوب نمی شود ، بلکه جهانی است از ادرکات حسی ، زمان بدون ناظر امکان وجود ندارد بعبارت دیگر زمان اصلا" وجود خارجی  ندارد .

 

                                                              ***

 

بطور کلی درک انسان از زمان بوسیله ساعت نشان داده می شود . مثلا اگر فرد به استفاده از ساعت ، روزنامه و اینگونه چیزها خوگرفته باشد ، زمان برایش سریع می گذرد یعنی وقایع که نمایانگر زمان هستند بسرعت سپری می شوند . وقایع وخصوصیات فیزیکی هنگامی به مرحله ظهور می رسند که یک ناظر آنها را بشنود ، لمس کند ،ببیند و یا ببوید ، زمان واقعی نیست ، چرا که اگر بود می بایست دستخوش تغییرمی شد . و از انجا که هیچ رویدادی جز در زمان حال بوقوع نمی پیوندد ، و بدون حضور ناظرمعنا ندارد ، پس همیشه زمان ، حال است . ویلیام بلیک «william Blake» در یکی از اشعارش بنام «Halls of  Los » در باره زمان حال می گوید : جائیکه تمام وقایع انجماد می یابد وقتی که توجهت را به آنها معطوف نمائی . پس می بینیم تاریخ تنها سند ثبت شده از وقایعی ایست که افراد در زمان حال دیده اند. و می بینی که زمان وابسته به اندامهای حسی فرد است .

                                                           ***

 

در حقیقت زمان ومکان از هم تفکیک ناپذیرند . مکان به خودی خود و زمان نیز به خودی خود در هاله ای از ابهام فرو می رود . وتنها با اتحاد است که به مرحله ظهور می رسند که این بازبستگی به این دارد که ناظر از چه مرجعی برای مشاهده ، استفاده می کند . هنری برگسن در کتابش بنام  « ذهن خلاق » به مطالعه زمان می پردازد . نکته ای که بیان می کند این است که : حتی خارج از زمان فیزیکی در جائی بنام ابدیت نیز نقاتط استراحت وجود دارد. یعنی روحها پس از یک دوره حرکت « زندگی فیزیکی » می بایست به استراحت بپردازند . بعبارت دیگر روح از یک نقطه استراحت به نقطه دیگری حرکت می کند . اندیشه جالبی است نه ؟

 

                                                          ***

 

گذشته و آینده  نیز باهم تداخل دارند . به سالهایی می نگریم که ناگهان ناپدید می شوند .چرا که در زمان حال زندگی می کنیم و آن چیزی را که بنام زمان می شناسیم و تمام زندگیمان را بر اساس آن بنا نهادایم ناگهان دیگر خودش وجود ندارد . زمان نیز همچون مکان تغییر نمی کند چون در مرکز هر رویداد واقع می شود و هر رویداد نیز در مرکزش ثابت است و همه آن چیزی که در سرتاسر زندگی ما می گذرد بدون حرکت در راستای ساکن زمان حول محور و مدار بی حرکتش قرار دارد . بنابراین زمان واقعیتی خارجی نبوده و امری نسبی است .

« ساختار زمانی » بخصوصی که هر شخص از تصویر جهان در ذهن دارد تعیین کننده روش تفسیر او از واقعیت همیشه در زمان حال بودن است . بنابراین ساختار گذشته – حال – آینده ، تصویر جهانی است که به آن شکل و سرعت ظاهری داده ای . از آنجا که زمان توهمی بیش نیست  پس علم قادر به حل مشکلات زائیده از آن نخواهد بود . هر فرد زمان ادراک خود را دارد و این زمان تنها بسته به تجربیات منحصر بفرد خود اوست . حرکت زمان عموما"  درون هرفرد اتفاق می افتد پس  امری خیالی و بدور از واقعیت می باشد . اما زمانی که هر امر خیالی  واقعی انگاشته شود ، با خود در تناقض است .

                            

                                                                    ***

برای پی بردن به واقعیت باید بیاموزی که چطور بر مایا غلبه کنی « مایا معادل توهم بزبان هندی است » . در جهان حقیقت یا جهان خدا ، می توانی براین توهم که موجودی فیزیکی هستی غلبه کنی و خود را موجودی روحانی بدانی . پس در پی آنیم که نسبت به توهمی به نام زمان آگاهی یافته و ابدیت رابیابیم . این جهان محدود به سه بعد است : زمان ، مکان وماده . اگر بتوانیم مافوق این سه بخش جهان فیزیکی صعود کنیم ، آگاهیمان به سطح بالاتری ارتقاء پیدا کرده و دیدی وسیع تر و هوشیارتر خواهیم یافت .

 

                                                                 ***

بنابراین در جهان فیزیکی برای اینکه به خود اطمینان بخشیم که هنوز در جایگاه مناسبی در زندگی قرارداریم و همه چیز اساسی و واقعی است ، به ساعتها و روزهای گذشته و آینده متوسل می شویم . در حقیقت زمان تنها در یک طبقه است اما انسان با پیشرفت روحانی در طبقات مختلف هستی قادر به زندگی می باشد . پس دلیل ندارد که  بوسیله زمان محدود شود و یا بواسطه گوشت وخون فیزیکی اش از جایگاه واقعی خود تنزل کند . همانطور که بارها گفتم انسان می تواند در خویش برترش هر جا که آرزو کند باشد . اگر توجه کنی ، می بینی که ذهن پرواز زمان را می سنجد و یا به نوعی آنرا تعدیل می کند . نسبیت به ما می آموزد که زمان در قالب تجربه هرگز قطعی نیست ، عکس قضیه نیز صادق است ، یعنی هیچ تجربه ای مادامیکه در زمان بوقع بپیوندد قطعی نیست . مثل کارما ( عمل وعکس العمل ) که پس از ارتقای فرد به طبقات بالا تر یعنی طبقات ماورای زمان دیگر معنایی ندارد . تا زمانیکه فرد در کالبد فیزیکی به کمک فرشته خلوص و بصیرت رهایی نیافته حقیقت  و خداوند از او مخفی  خواهد  ماند .  پس  برای  مطالعه  پیرامون این مطلب باید بیندیشیم « رابطه من با زمان چیست ؟ » . بنا براین هنگامی که درباره هر رویدادی می اندیشی خود را از لحاظ ذهنی در زمانی بخصوص در مکان خاصی قرار می دهی اما نه مکان حقیقی است و نه زمان . برای ورود به مکان حقیقی و زمان حقیقی فرد باید از رهنمودهای « شریعت کی سوگماد »  پیروی کند که می گوید : « فرد باید برای دیدن خدا ذهنش را تسلیم کند .»  تئوری انیشتن نیز می گوید که : « زمان محدود به مکان خاص است  » پس به اندازه تمامی مکانها ، زمان وجود دارد . بنابراین محدود کردن هر رویداد به زمان در جهان خارج هما نقدر نا ممکن است که محدود کردن هر رویداد به مکان خاص در جهان خارج . طبیعت به گونه ای ایست که اندازه گیری سرعت مطلق به هیچ وسیله ای ممکن نیست . طبیعت فقط با سرعتهایی نسبی سرو کار دارد . پس می بینی که هیچ نقطه ثابتی در مکان وجود ندارد که بتوان بطور مطلق حرکت را با آن سنجید . و بدین ترتیب هیچگونه جریان مطلقی مربوط به زمان وجود ندارد که دوره ای  از زمان  را با آن اندازه بگیریم .

                                                                ***

بنابراین هنگامی که به رویدادی از جهات و نقطه نظرات مختلف می نگری ، آنگاه به نوسانات مربوط به زمان پی می بری . مثلا در دوره هائی که با مسائل عشقی دمخورهستیم زمان کوتاه ، و در اوقات رنج و درد طولانی است . پس زمان حقیقت نیست بلکه «  نسبت »  است . از طریق ذهن خود محدود زمان – مکان را در می نوردیم اما نمی توانیم ماورای آنرا درک کنیم . بنابراین وقتی باور می کنیم که در رخداد های زمان حال زندگی می کنیم . ( در صورتیکه اصلا  چنین تقسیم بندی وجود ندارد ) ، پیوسته در رنج وتوهم باقی خواهیم ماند . پس می بینی که حرکت زمان عموما در درون خود ماست و گذر سریع یا آهسته آن نیز امری درونی است و اهمیت واقعی آن نیز درونی می باشد چون عموما در جهان احساس رخ می دهد و نه اندیشه .

 

                                                               ***

واز آنجا که زمان بیشتر به احساس ما از آن بستگی دارد و نه افکارمان ، لازمست دید  وسیعتر وعمیق تری نسبت به نسبی بودن زمان داشته باشی . وبا این بینش از دیدگاه پوچ به نقطه نظری عمیق دست یابی . چرا که ساختار جهانی که در آن زیست می کنیم کاملا به دیدگاه ما بستگی دارد . بعبارت دیگر به همان چیزی که به آن نگاه می کنی . پس وقتی مرزهای زمان را در می نوردی ، از زندگی های گذشته و آینده با خبر می شوی . وقتی بتوانی زمان را از ذهن خود تفکیک نمایی و از  بیرون به آن نگاه کنی و اجازه ندهی احساسات تحت تاثیر آن قرار گیرد ، جاودان خواهی بود چه در  بدن فیزیکی و یا خویش روحانی و این است معنای آزادی حقیقی و اساتید اکنکار نیز به این راز  زندگی پی برده اند .

یک مثالی که بصورت جالب  از انیشتین برای درک نسبی بودن زمان ...

انیشتین می گوید اگر پسر جوانی را با یک دوشیزه جوان در اتاقی تنها بگزاریم و ساعتها باهم گفتگو کنند و بعد از چند ساعت از هم جدا کنیم پسر جوان زمان ملاقات را خیلی اندک یا به عبارتی اصلا متوجه نشده است زیرا که در زمان حال این ملاقات را سپری کرده است .واگر همان پسر جوان را چند ثانیه روی بخاری داغ قرار دهیم چند ثانیه را چند ساعت در ذهنش تصور کرده است و باور دارد که مدتهاست که او را روی بخاری داغ قرار داده اند .

جالب مگه نه ... 

(برکت باشد )