به نام ماهانتا

سلام دوستان عزیز :

گام به گام به سوی حلقه های وصل معنوی از طریق استاد حق در قید حیا ت .

   عارفان از دیده می گویند   عاقلان از شنیده می جویند

                                                                                                   ( شاه نعمت الله ولی )         

 

                                                       مقدمه

 

بعضی از خانواده ها آنچنان ریشه های عمیقی درقلمرو معنویت وعالم معنا (  باطن ) دارند که وقتی که با تمام شجاعت به فراسوی آگاهی های روزمره و مذهبی سفر های معنوی خود را گسترش می دهند که  نسبت به شناسایی اعضای مقدس  این خانواده ها توسط دیگرانی که کوچکترین زحمت اندیشیدن  از کجا آمدن و به کجا رفتن و برای چه آمدن خود نمی کنند  به هیچ عنوان قابل درک و شناسائی وباور نیست ونخواهد بود . زیرا تا وقتی که انسان برای شنیدن به گوش وبرای گفتن به زبان وبرای دیدن به چشم نیاز داشته باشد در واقع یک مرده بیش نیست . زنده شدن واقعی آدمی با  باز شدن گوش و چشم معنوی با یکسری انضباط معنوی و تمرین معنوی اتفاق می افتد حال چه کسانی در اطرف خود سراغ دارید که وقت خود را برای درک قوانین معنوی و احترام به آن صرف می کنند آن هم بدون تعصب و جارو جنجال و خودنمائی وبطور خالصانه  ؟  از طرف دیگر همین مرده های متحرک با سرمایه هایی را که از طریق اجحاف ویا با حرص وطمع جمع کرده اند با رسیدن به بن بست زندگی خود که در میان سالی خود مواجه می شوند وبرای عبور از این بن بست و گرفتن جواز عبور به فراسوی آگاهی معنوی روبه کعبه می کنند آن هم بدون پالایش های چندین ساله یا عبور از مرحله آب و آتش صوفیانه که منجر به ترک خصایلی مانند حرص . طمع . وابستگی . خود خواهی و... در آگاهی شان شده باشد با تکبر به کعبه رومی کنند به این خیال که خدا آنهارا درکعبه در آغوش می گیرد ولی با ناکام شدن از این خیال خودخواهانه اینها خطرنا کتر از قبل می شوند . زیرا که از این نکته غافل ماندن که وجود مقدس و عظیم خدا تنها به کسانی آشکار می شود که در وضعیت آگاهی برتر به سرمیبرد . وکسی به این آگاهی برتر می رسد که توانسته با شد از آزمون های روح الهی سربلند بیرون آمده باشد در صورتی که اینان کوچکترین تحمل ازسخت گیری های  روح الهی را ندارند .  در واقع اکثرآدمها  توسط نیروی ترس های احمقانه ویا  با بندهای وابستگی مادی و غریزی و توهمات روزمره به این سو وآن سو در حال تاخت وتاز هستند تاروزی که سلطان مرگ یا همان عزرائیل به این تاخت وتازهای احمقانه آنها خاتمه دهد.

با این بیانات خواستم شمه ای بسیار کوچک از آگاهی الهی را دروجود بشر معرفی کرده با شم که بشر با رجوع به این آگاهی الهی در درون خود می تواند به خداگونگی دست یابد به گفته شاعر: رسد آدمی به جائی که بجز خدا نبیند   .

با این گفته های کوتاه خواستم اهمیت موضوعی که بسیار گران بهاست وکمتر برای هر کسی پیش میاید ارائه دهم .واین موضوع مربوط به چگونگی  تعالی یافتن یک پیرمونث معنوی است که در چندین سال گذشته در قالب  مادر بزگ من می شد . زندگی می کرد .

ادامه دارد ...


یک تمرین معنوی برای خواننده عزیز :

چرا یک دفترچه رویا داشته باشیم ؟

هنگامی که تمرینی را انجام میدهید دفترچه ای متشکل از مواردی که به یادتان می ماند همانند تجربیات رویاها و تمرینات معنوی تهیه کنید . حتی اگر یک احساس است آنرا یادداشت کنید. این تمرین به شما کمک می کند تا انضباط لازم برای روح را فراهم کند و روح بتواند مسیر خود را از میان ذهن و کالبدهای پایین تر عبور دهد و هشیاری آگاهانه ای از مناطق درونی را با خود به زمین همراه آورد .

اگر بتوانید تجربیات معنوی را به یاد داشته باشید می توانید با توسل به روشن بینی های درونی که از طرف ماهانتا (استاد حق در قید حیات ) می آید عمل کنید .

گام اول داشتن یک دفترچه رویا برای ثبت رویاهای شبانه است .

                                                                                                           برکت باشد

 


         « جغد یازده سپتامبر »

                                                نوشته : سیداحمد رباط جزی

 

ناگهان صدای ساعت شماطه ای روی میز کنار تختخوابم مرا از خواب بیدار کرد. خودم را غرق در عرق دیدم، در اثر دیدن این کابوس وهم انگیز. ساعت هم چنان زنگ  می زد، به سمت ساعت، خیز برداشتم و زنگش را قطع کردم. از روی تختخوابم بلند شدم و به سمت پنجرۀ اتاق خواب رفتم. پنجرۀ اتاق خوابم به سمت شرق باز می شد. هوا تقریباً نیمه روشن بود یا به قول بعضی ها هوا گرگ و میش بود. ساعت چهار و نیم صبح بود. از پنجره به اطراف نگاه می کردم، آسمان خراش های قول آسا مانع از دیدن طلوع آفتاب بود. نسیمی دلنواز در حال وزیدن بود و هوای بهاری را با خود به همراه می آورد. سکوت وهم انگیزی در فضاء حس می شد. ناگهان در سیر نگاهم از پنجره به بیرون ترس عجیبی در اعماق وجودم حس می کردم و افکارم غرق در قرار ملاقاتی بود که با جورج بوش داشتم و باید امروز بعدازظهر در کاخ سفید او را ملاقات می کردم و اطلاعات محرمانه ای را به وی ارائه می دادم و خودم را در مجلس سناء در کاخ ابیض  آماده می کردم هم چنان غرق افکار امروز خودم، برنامه ها و قرار ملاقات ها و  سخنرانی ها بودم که ناگهان صدای بال زدن پرنده ای در حوالی اتاقم، مرا به خود آورد. کنجکاوانه به اطراف نگاه کردم. روی بام یکی از ساختمان های روبه روی اتاق خوابم جغدی را که روی دیش یکی از گیرنده های ماهواره ای نشسته بود توجه مرا به خود جلب کرد. و شروع کرد به خواندن با آن صدای شوم آور. با خود در دلم گفتم : این یک رؤیای بیداری است و تعبیر شومی را به ارمغان آورده است. صدای جغد هم چنان در سکوت صبحدم طنین انداز بود.

پنجره را نیمه باز گذاشتم و به سراغ کامپیوتر کتابیم رفتم تا برنامه های امروزم را مرور کنم. دستم روی کیبورت کامپیوترم خشک شده بود. چشمم به تاریخی که روی مانیتور آماده بود دوخته شده بود. امروز یازده سپتامبر است یعنی روزی که دومین ملاقات من با بوش رئیس جمهور ایالت متحده آمریکا بود که تازه روی کار آمده بود و رقیبان خود را شکست داده بود با گرایش سیاسی دیکتاتوری. صدای جغد آزارم می داد، بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. به جغد خیره شدم که پشت به من و رو به برج های دوقلو هم چنان با صدای لعنت بار خود می خواند پنجره را بستم. برگشتم و خودم را روی تختخواب انداختم. چند لحظه ای نگذشته بود که صدای زنگ ملایم اتاقم به صدا درآمد به ساعت نگاه کردم عقربه های ساعت پنج صبح را نشان می دادند. هنوز لباس بلند و سفید خوابم را عوض نکرده بودم به سمت کمد لباس رفتم و بشمار سه لباسم را عوض کردم و در حین بستن دکمه های پیراهنم بودم یاد دوران سربازی خود که در منطقه خلیج فارس دورهای جاسوسی و عملیات اطلاع رسانی محرمانه را می گذراندم افتاده بودم که چه چالاک و چابک حرکت می کردم و تیزهوش بودم. اسلحه کمری که روی تختخواب انداخته بودم ملافه را رویش کشیدم و به سمت در رفتم و در را باز کردم. پیشخدمت هتل بود یک خانم جوان و جذاب با یک میز چرخدار که صبحانه را روی آن چیده بود و بوی قهوه که از دهانه قوری چینی که روی میز بود در فضا به مشام می رسید. اجازه ورود به داخل را به پیشخدمت جذاب دادم و همراه با سلامی گرم به او خوشآمد گفتم و خودم روی یکی از مبل های اتاق نشستم و با کنترل، تلویزیون را روشن کردم. کانال های تلویزیون را بررسی کردم برنامه خاصی نداشت خاموش کردم. رفتم سر میز صبحانه برای صرف صبحانه. پیشخدمت هتل بعد از مرتب کردن اتاق رفت و من هم چنان مشغول خوردن بودم مثل هر روز این صبحانه به وجودم نمی چسبید کیک و     پیراشکی های روی میز صبحانه، مزۀ همیشگی را نداشت، به خوردن یک فنجان قهوه اکتفا کردم. 

کنار تختخواب رفتم کراوات را برداشتم و شروع به آماده شدن و خارج شدن از هتل شدم کراوات و اسلحه کمری را بستم. به سر وقت مدارک و اسناد محرمانه ای که طی چند مدت جمع آوری و به طور حرفه ای در تختخواب پنهان کرده بودم رفتم. توی این همه مدارک و اسناد محرمانه بیشتر نگران اسناد سری سندرم خلیج فارس بودم زیرا تاکنون دویست هزار نفر از سربازان آمریکایی که در جنگ خلیج فارس به این بیماری مهلک سندرم مبتلا شده بودند و پنجاه هزار نفر در بیمارستان های مهم آمریکا جان خود را از دست داده بودند و بقیه هم در بستر بیماری با مرگ دست و پنجه نرم می کردند. خانواده های این بیماران و هم چنین پزشکان، دولت را تحت فشار قرار داده بودند و باید دولت آمریکا در این خصوص جوابگو باشد.

در حین مرتب کردن مدارک و اسنادهای محرمانه بودم که این سؤال در ذهنم خودنمایی می کرد. اگر همه مردم ساده لوح آمریکا می دانستند که همه جواب سؤال های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و جواب خیلی از مشکلات زندگی روزمره اشان در اتاق من و در دست من است چه می کردند ؟

که صدای زنگ تلفن توجه ام را جلب کرد و گوشی را بعد از دوبار زنگ زدن برداشتم. الو ... الو ... صدایی که از آن سوی خط شنیدم زود شناختم، و شروع به صحبت کردم. بله ... من راشل هستم، گوش کن ساعت یازده منتظرتم در رستوران مک دونال حتماً بیا؛ خداحافظ .. تعجب کردم از این مکالمه کوتاه تلفنی. گوشی تلفن توی دستم بود، با خودم گفتم : این راشل یک یهودی الاصل است که دو روز پیش در سازمان تجارت جهانی با او برخورد کرده بودم و با هم کمی گپ زده بودیم. گوشی را سرجایش گذاشتم. متوجه تابش آفتاب به اتاق شدم.

به سمت پنجره رفتم و آن را باز کردم. صدای ماشین هایی که از بزرگراه نزدیک هتل عبور می کردند، فضا را پر کرده بود. مردم هم چون مورچه در خیابان ها در حرکت بودند. آفتاب همه جا را فراگرفته بود وقت اداری شروع شده بود متوجه شدم که تعداد کارمندهایی که هر روز به سمت تجارت جهانی می رفتند کم شده است. تعجب کردم و به یاد جغدی که صبحدم دیده بودم، افتادم ولی از جغد خبری نبود !

پنجره را بستم. کتم را پوشیدم، چمدانی که حامل مدارک و اسناد محرمانه بود؛ برداشتم و از اتاق هتل خارج شدم. در اتاق را بستم و شماره رمزش را عوض کردم. به سمت آسانسور حرکت کردم، داخل آسانسور شدم همراه من هم یک زوج جوان همراه با یک توله سگ از نژاد جرمن که با یک قلاده ای که سر قلاده در دست خانم جوان بود سوار آسانسور شدند. در آسانسور بسته شد و آسانسور به پایین حرکت کرد و من چشمم به شماره هایی که آسانسور رد می کرد دوخته شده بود از شماره 21 شروع شد و حالا شمارۀ طبقۀ 15 را هم رد کردیم. صدای زنگ تلفن همراهم، مشغولم کرد.

-       الو ...

-       الو .. سلام قربان.

-       سلام ...

-       قربان ماشین کمی ایراد فنی پیدا کرد برطرفش کردم و الآن در راه هستم تا یک ربع دیگر جلوی هتل می رسم. گفتم : بهتون اطلاع بدهم نگران نباشید.

-       موردی ندارد. ولی سعی کن هرچه سریع تر برسی چون کار اضطراری دارم.

-       چشم قربان.

-       خداحافظ ...

-       خداحافظ ...

متوجه ورود دو مرد به اتاق آسانسور شدم و زوج جوان خارج شده بودند. موقعی که من مشغول مکالمۀ تلفنی با راننده ام بودم. در آسانسور بسته شد. از صحبت های بین این دو مرد متوجه شدم که از کارمندهای تجارت جهانی هستند که امروز به محل کارشان نرفته بودند.

از آسانسور خارج شدم و به سمت در خروجی هتل پیش رفتم. مردم در اطرافم در حال تکاپو بودند. به ساعت مچی ام نیم نگاهی انداختم، ساعت شش و نیم شده بود.

به اطرافم نگاه می کردم ولی اثری از راننده و ماشین نبود. ده متر از در خروجی هتل دور شده بودم که ماشینی در کنارم ترمز کرد متوجه راننده ام شدم که آمده بود. سوار ماشین شدم.

-  سلام قربان ... صبحتون بخیر ...

-  سلام ...

-  من تمام سعی ام را کردم به بهای یک جریمه عبور از چراغ قرمز.

به راننده ام اعتماد و اطمینان خاطر دادم که موردی ندارد و به موقع رسیده است. راننده در حین روشن کردن سیگارش گفت :

-  کجا برسونم ؟

-  فرودگاه ...

و راننده بدون معطلی حرکت کرد.

                                        « پایان »


              « جغدارک بم ...»

 

در واقع داستان جغد یازده سپتامبر یک رویای بیداری است . (گفتم رویای بیدار تعجب نکنید ما می توانیم حتی در بیداری و روز روشن هم رویا ببینیم .) که حاوی یک پیشگویی و یک اتفاق در حال شرف بود که با کشف رمز آن از یک اتفاق در حال شرف مطلع شدم . یک اتفاق تلخ در ظاهر. وقتی که شروع به نوشتن این داستان (جغد یازده سپتامبر )  کردم یک شب زمستانی اسفند ماه بود که قرار بود فردای آن شب یک اتفاق عجیب روی دهد همچون اتفاق فرا گیری مثل حادثه یازده سپتامبر که همه رسانه های گروهی جهان را در گیر خود می کرد رُخ دهد .

وآن اتفاق روی داد بم در هوای سرد و در فضای گرگ ومیشی سپیده دم یک صبح زمستانی لرزید .

اگرکمی از سمبل شناسی و نماد و علم معانی و علم الاسرار بهرمند باشید و البته با خلاقیت و بدون داشتن ذهن تعصب گر می توانید این داستان را خودتان کشف رمز کرده و این باعث رشد معنوی شما نیز خواهد شد که بتوانید رویاهای شبانه و حتی رویاهای بیداری خود را خود تعبیرو کشف رمز نمایید، و با این وسیله مشکلات زندگی را با برخورداری از نعمت رویای شبانه دور بزنید تا رشد معنوی تان سریع تر شود  . زیرا که کسی نمی تواند با رجوع به کتاب های تعبیر خواب رویا  و  خواب خود را تعبیر کند زیرا که هر کسی دارای تجربه و آگاهی خاص خود را دارد .

به فرمود استاد حق در قید حیات : رویاها کارت گزارش روزانه هستند.  

           از این زندان اگر خواهی چون یوسف بدر آیی         به دانش جان بپرور نیک و سر در علم رویا کن

 در واقع داستادن داستان زلزله ارک بم و ویرانی بم است . تک تک کلمات و جمله های داستان جغد یازده سپتامبر دارای کلیدهای رمز و معانی نمادی شناسانه است.