شریعت کی سوگماد
در صورتی که جوینده از هدفی خلاقه در زندگی خود برخوردار نباشد ، ضریب بقایش نزول می یابد . روح به عنوان راهنمای درونی انسان بدون توجّه به آلام جهان جویای چیزی است که فناناپذیر باشد . شاید رویکرد انسان در مراقبه ، فضای بی کران ، وسعت اندیشه یا خالیایی از خلقت باشد. امّا می تواند بر لحظه روشنگری نیز التجا نماید . لحظه ای که با خودش رستگاری تکوینی به همراه می آورد . این وارستگی وضعیتی بیرون از حیطه کلام و غیر قابل بعلیم است و هر کس شخصا ً بایستی آن را تجربه کند . این کیفیتی است که روح را صیقل می دهد و با ایثار آن ، ازاین موهبت بهرمند می گردد که بعد از مرگ فیزیکی ، هرگز به این جهان باز نگردد.
شاب یا باکتی ، واصل حلقه هفتم می باشد . تا شخص عاشق کلّ هستی نباشد شایستگی وصال بهشتی را نخواهد داشت او تمامی کردارهای پرهیزکارانه و سرسپردگی های ریاضت گونه را به کناری نهاده و ذهن خویش را به دور از امیال منفی فقط و فقط در جهت مراقبه بر سوگماد کبیر، {آن} علت العلل قرار می دهد . روح هر لحظه در آستانه دولت عشق است ، در حالیکه خویش فانی چون فانوسی در باد سوسو می زند .
آنان که بدین شکل به تمامیت حیات عشق می دهند ، پیوسته خویشتن دار بوده و هیچگاه منتظر شفقّت دیگران و یا تائید و حمایت خلق نیستند . کسی که شاب نباشد ، به جای اتکا به اکتسابات و توانائی های معنوی اش ، به استادی خویش می بالد . اگر شخصی ادّعای برخورداری از بالاترین درجه رشد معنوی را داشته باشد ، خود این ادّعا گواه آن است که او ابدا ً بر طبق گفته هایش نمی باشد . شاب علی الدوام نهایت تواضع و فروتنی را در نزد مدّعیان از خود بروز می دهد . ایشان هیچگاه عملی انجام نمی دهند که جنبه تظاهر از بهر این فروتنی داشته باشد .
شاب هرگز از رفتار دیگران شکایت نمی کند . حتیّ اگر حقوقش ضایع گردد به هیچ عنوان با خشم پاسخ نمی دهد و پس از آن ، دیگر در این باره کلامی به زبان نمی آورد . او نسبت به همه چیز سپاسگذار و قدرشناس بوده و ابدا ً نسبت به بخت و اقبال خود افسوس نمی خورد . او بدون توجّه به آنکه چه چیز باعث پریشانی اش شده ، در پی مقصّر کردن دیگران چه در نزد آنها و چه در غیابشان نیست . هرگز کلامی ، منافی شان انسان به زبانش جاری نمی شود و به هیچ عنوان با دیگران در باب اشتباهاتشان داد سخن نمی دهد . ایشان پیوسته فضائل مثبت خویش را توسعه می دهند و در ارتباط با طینت شیطانی کل نیرانجان جز در خصوص پاسخ به سئوالات ، سکوت اختیار می کنند .
شاب هیچگاه به اعمال زاهدانه و یا ریاضت های نامعقول روی نمی آورد . این مشخصه ای است که او را از انواع آموزش های شرقی متمایز می سازد . او همواره در حال ایثار است و به هیچ نحو دچار تنبلی و بطالت نمی گردد و چیزی از همنوع خود طلب نمی کند مگر عشق . او رهنورد راه اک جریان قابل سماع حیات می باشد و هرآنگاه که گوشی شنوا وجود داشته باشد ، آموزش می دهد .
شاب می کوشد تا به اطرافیانش نشان دهد که برهم – پروردگار جهان ذهنی – خدای متعال نیست . او با ظرافت خاطر نشان می کند که طیّ طریق به سوی سوگماد از مجرای ماهانتا ، استاد حقّ در قید حیات جریان می یابد . کسانی که خلاف این آموزش می دهند در خاکدان جهل خود باقی مانده و مسیر حقیقی به سوی ساحت الهی را شناسایی نخواهند کرد .
شاب بایستی ، سالک را مهیّای ملاقات با ماهانتا ، استاد حقّ در قید حیات نماید . هیچ کس شایسته دیدار ماهانتا ، استاد حقّ در قید حیات نست مگر آنکه آمادگی های درونی لازم را کسب کرده باشد .
این کل سرالاسرار در یافتن ماهانتا است . معهذا عدّه قلیلی ، آن هم گوشه ای از حقیقت را دریافت می دارند . لیکن همینان هستند که با تنویر افکار ، به پیام آوران توده های بشریت بدل می شوند .
تمامی فضائل اخلاقی که انسان بایستی در زندگی از آنها برخوردار باشد ، هرگز در کتاب های شریعت کی سوگماد مورد غفلت واقع نشده اند . نجابت ، شفقت ، خویشتن داری در کلام و اعمال ، خیراخواهی ، حمایت از ضعفا، عشق به زیردست ، احترام و تمکین نسبت به بالادست و احترام به آگاهی دیگران ، مو به موو در کمال دقت و ظرافت و به زبانی تحسین برانگیز برشمرده شده اند .
اک ، کمال درجه هستیت انسان در آگاهی معنوی است . پرواضح است که ماهانتا ،استاد حقّ در قید حیات که در نقش یک مظهر بیرونی بر نظم کیهانی سلطنت می کند ، نیز انسانی کامل است .
بین آگاهی انسانی و آگاهی الهی ، اختلاف درجه است . البته انسان در اثنای روند توسعه خویش مالا تبدیل به اک می شود . بر طبق چنین مفهومی ، اک زیبنده شدن به جاودانگی است نه خود {آن} خدا . وجود این نظم کیهانی ، گواه این حقیقت است که هر آنکس که در لحظه حال ، قبل از دق الباب به پیشگاه سوگماد ، به درک خود {آن} نائل شده باشد وارد زندگی اک می شود . بنابراین والاترین شکل حیات انسان ، همانا استحاله اش به اک می باشد . انسان آنگاه به کمال می رسد که در اک زندگی نماید . آنگاه که با سیر در آفاق و انفس – همانند همه واصلین – به خداشناسی می رسد و تبدیل به خود اک می شود .
مبدا ً حرکت او سیر به درون ناشناخته ها است و میل فطری پرستش و جستجوی حقیقت در سرشت آدمی است که او را به سوی سوگماد ، آن جوهرۀ الوهیت باز می گرداند . انسان موزون کسی است که تمامی زندگیش را صرف سعی و عمل در راستای یافتن اک نموده و گوش به نیوشیدن کلامش سپرده باشد . او پس از خلاصی از کالبد فقط تبدیل به اک نمی شود ، بلکه ابزار جاودانی است که به عنوان مجرایی برای کلام خداوند عمل می کند .
سوگماد متولد نشده است زیرا به وجود آمدن یا به اراده است و یا به اجبار که هر دو فرض در مورد {آن} مقام ، پوچ و به دور از عقل می باشد . هیچ کس قادر نیست که {آن} را نامحدود و یا محدود تلقی نماید . در صورتی که نامحدود باشد ، آغاز ، میان و پایانی ندارد . اصلا ً هیچ چیز نیست واگر محدود باشد بایستی قید و بند وتعلق برخود پذیرد و دیگر یگانه نیست و به برهان مشابه نه در حرکت است و نه در استراحت . کوتاه سخن آنکه به هیچ وجه نمی توان خصوصیتی به {آن} نسبت داد .
پذیرش و فهم سوگماد بدین طریق ، به طور روشن تری توسّط استاد اک ، فوبی کوانتز بیان شده است :« هیچ کس نه اکنون و نه هیچ زمان دیگری ، حقیقت سوگماد و آنچه را که من آموزش می دهم ، درک نخواهد کرد . اگر هم کسی با حقیقت مطلق مواجه شود ، هرگز متوجّه حضورش نخواهد شد . هر کجا که جستجو کنیم ، چیزی بیش از فرضیات و احتمالات نخواهیم یافت . » و در ادامه چنین می گوید : « در پیرامون دایره ، نقطه آغاز و پایان یکی هستند . ابدیت آغاز و پایان زندگی فردی می باشد . وحدت به کثرت و کثرت به وحدت تبدیل می یابد و لیکن وحدت و کثرت ، هر دو با هم وجود دارند و طپش های برخاسته از قلب ذات الهی به واسطه بازگشت دائم به ابدیت است که کامل می گردد .»
اگر خدا همه چیز باشد و الزاما ً فناناپذیر ، پس به طور قطع انسان ها ، اشیاء و جهان ها همگی ناپدید می گردند . از این نقطه است که فرد بایستی با تسلسل عقلانی وداع کرده و به جهل خود در ورود به شبکه تئوری های مستحکم ذهنی اعتراف نماید . تئوری هایی که دیگر پایه و اساس تعابیرش نمی باشند و مشتی فرضیات متافیزیکی بیش نیستند ، تصوّرات کهنه ای که به جهت آشتی دادن قیاس های عقلانی خشک و مطلق و به اصطلاح معنوی بشربا اعمالش شکل یافته اند.
سوگماد علت العلل همه چیز است . این برای همگان قابل فهم نیست بجز کسانی که در پی یافتن پاسخی جامع در حل معّمای زندگی می باشند .و بهطور کلی هیچ کس را ظرفیت چنین درکی نیست مگر آنانکه طریق اک را در پیش می گیرند . پروردگار یکتا ، سوگماد نیست ، مگر اینکه به عنوان {آن} درک شود و {آن} همه چیز باشد . زیرا اگر {آن} همه چیز است پس در همه چیز داخل می باشد و تصوّر چیزهایی که آن را محدود می سازد ، محال است . علت هستی یا علت اصلی ، سوگماد است . یکی از وجوه این واجب الوجود بالذات آراسته بودن به صفات جاودانگی و حقیقت است . زیرا سوگماد در فضا و زمان محدود نمی شود . هر آنچه که بخشی از {آن} یا در {آن} باشد ، معدوم گردد . از آنجائی که این از محالات است سوگماد از طریق کارگزاران خویش یعنی اک ، پروردگار ، حکام و والیان هر طبقه ، اساتید وایراگی ووجودهایی که همکاران {آن} می باشند ، ناظر بر هستی است . تمامی این عوامل در خدمت ماهانتا ، استاد حقّ در قید حیات می باشند . کالبد معنوی او در تمامی کیهان های هستی حضور دارد .
بنابراین ، شخص با طبقات کیهان های سوگماد سروکار دارد . هیچ یک از جهان ها نابود نمی شوند ، بلکه فقط کمرنگ شده و جلای خود را از دست می دهند و متناوبا ً در پهنه ابدیت متبلور می شوند . این مختصّ جهان های پائین است که گرفتار مایا و به عبارتی توهّم اگاهی هستند . ممکن است که این ساختارها دیگر برای فرد یا افراد وجود نداشته باشند امّا همچنان در بستر ابدّیت حضور دارند ولی انسان دیگر آنها را نمی بیند و به طور مشابه هر چند که سوگماد قید و بندهایی را برای خود مقدّر می سازد تا خود را از طریق ماهانتا متجلی نموده و از اتم های خودش آگاهی حاصل نماید ، ولی هرگز محدود نگشته و عالم مطلق به {آن} می باشد .
به خاطر همین ناتوانی در معرفت سوگماد است که انسان ، با ابداع انواع مخلوقات و در بالاترین حدّ ، با قرار دادن خداوندی آدوم وش در جایگاه {آن} ، شرارۀ کنجکاوی خود را فرو نشانده است . انسان تصوّر می کرد که {آن} را بدینگونه خواهد یافت ، پس مذاهب با خدایان خود و به نیت خدمت به یک علت کبیر به همراه آئین ها ، قربانی ها ، احکام ، توصیه های اخلاقی و بهشت ها و دوزخ خایشان تولد یافتند . رشته حیاتی که آنها را به سوگماد وصل می نمود ،بیش از پیش مورد غفلت قرار گرفت و برروی این غفلت تاکید شد و فقط در برخی از مفاهیم اسراری و دام های متافیزیکی مورد توجّه قرار گرفت .
رمز و راز اک که با چنین دقت و ظرفتی از آن حراست می شد ، در زیر خرواری از فرمول های مذهبی و اسراری ، شعائر آئینی ، ترس ها ، کتمان و سکوت عرفا دفن گردید . لیکن دوباره و دباره توسّط اساتید اک احیاء شده و به کسانی که آنها را می پذیرند ارزانی می گردد . این روندی است که در طیّ قرون و اعصار متمادی تکرار شده است چرا که حقیقت خدا و وجوه {آن} برای دایرۀ مغز آدمی خیلی بزرگ است .
راز بزرگتر یا راز اصلی آن است که همه چیز راز هستند . وقتی که فرد طریق اکنکار را در پیش می گیرد ، متوجه می شود آنان که از او سبقت گرفته اند ، دانشی افزون تر از او نداشته اند ، بلکه فقط مدّت زمان طولانی تری را در این سیّاره به سر برده اند و تجربیاتی بیشتر از او داشته اند . این راز عظیم در طول تاریخ مکتوم خواهد ماند و اگر هم توسّط اکیست رمزگشایی شود ، باز هم آن را در گنجینه اسرار پنهان می سازد .
اندیشه ، کردار و حتیّ کلام آدمی ، در اختیار خودش نمی باشد . او یک عروسک خیمه شب بازی است که توسّط نخ خای نامرئی جهان های اثیری به این سو و آن سو کشیده می شود . اگر این را بفهمد پرده ها کنار رفته و بیشتر دربارۀ خودش می آموزد . اما در صورتی که از این جبر مکانیکی باخبر نشود و یا آن را باور نکند ، از سرّ اک چیزی نمی آموزد و چیزی هم برایش تغییر نمی کند .
بشر ، یک ماشین با خواصی منحصر به فرد است . او ماشینی است که با بستر سازی مناسب در رفتار، کاملا ً به ماشین بودنش واقف می گردد و قادر خواهد بود که راه هایی را برای رهایی از این جبر بیابد . سپس سیر فردی اش در طریق اک به وی نشان می دهد که او خیلی بزرگتر از آن است که خود را صرفا ً وجودی معنوی با قدرت کنترل بر عواطف و تمایلاتش ببیند . امّا پیش از اکتساب هر گونه قدرت یا توانایی جدیدی ، لازم است که کیفیاتی را که در عالم درون از وجودشان مطلع می گردد در خود توسعه دهد و البته تحت هدایت ماهانتا ، استاد حقّ در قید حیات به این کار مبادرت ورزد .
نقطه آغازین گشایش معنوی او « نقد حالات خویشتن » می باشد . او بایستی در طیّ حصول خودشناسی در جهان منفی ، یاد بگیرد که چه کسی هست و چه چیزی نیست . بدین معنا که می باید ، درک کند که او دارای کیفیاتی که به وی تلقین شده اند ، نمی باشد و افزون بر همه اینها بایستی آگاهی و اراده خویش را در راستای رشد معنوی پرورش دهد .
مهمّ ترین و گمراه کننده ترین این کیفیات « آگاهی » است . تحوّل او با دگرگون شدن معنای آگاهی اتفّاق می افتد وسپس با تسلط تدریجی بر آن ، استمرار می یابد .
تعریف آگاهی ، در واقع عبارت از نوع خاصّی از هوشیاری در انسان است که مستقل از فعالیت ذهنی می باشد . نخستین مرحله ، هوشیاری از خویش است. سپس هوشیاری از اینکه کیست و کجاست . در مراحل بعدی ، هوشیاری از آنچه که می داند و از آنچه که نمی داند . بنابراین فرد بایستی این توان را داشته باشد که هر لحظه تعیین نماید که آگاه است یا خیر . یعنی فقط خود فرد ، مرجع تمییز آگاهی یا عدم آگاهی در هر لحظه است .در این حال ، فعالیت های بیرونی فرد ، گواهی بر حضور یا عدم حضور آگاهی در او نمی باشد . اهمیت آگاهی ، هرگز به تمامی درک نشده است زیرا فهم اگاهی فقط در بستر فعالیت های معنوی میسّر است .
زمانی که شخص در خصوص سطوح مختلف آگاهی یعنی افکار ، احساسات ، انگیزش ها و ادراکات سخن می گوید، در واقع همه چیز را برپایه یک اشتباه اساسی تعبیر می نماید و آن عبارت از « آگاهی مخلوط با قابلیت های روانی » می باشد . امّا زمانی که سطوح آگاهی را با در نظر گرفتن طبقات مختلف تبیین می نماید ، حقیقتا ً در آگاهی معنوی سیر می کند .
آگاهی درجه بندی ندارد امّا شخص بایستی معیّاری برای خودش داشته باشد ، زیرا ظرف ذهن قادر به دریافت تمامیت آگاهی نمی باشد . ذهن فقط می تواند بر حسب قیاس به خود عمل نماید ، زیرا در جهان های پائین چاره ای بجز این ندارد و از آنجائی که نمی تواند به اقلیم برتر خداوند برسد ، شروع به سنجش آگاهی خود در سطوح روانی می نماید .
مشکل اصلی این است که انسان نمی تواند همیشه نسبت به خودش آگاهی داشته باشد . توهّم آگاهی نسبت به خودش توسّط حافظه و فرایندهای فکری خلق می شود و مقارن با آن ، چهار نوع وضعیت آگاهی را در طبقه فیزیکی شناسایی می کند که عبارتند از : خواب ، بیداری ، خویش آگاهی ( خودشناسی ) و آگاهی حقیقی (اشراف ).
در زندگی روزمرّه ، فرد اطلاع اندکی به آگاهی حقیقی دارد و هر چند معتقد است که خویش را می شناسد امّا این خودشناسی فقط در مقاطعی خاص چشمک زده و محو می شود و چه بسا فرد اصلا ً آن را تشخیص ندهد زیرا به هیچ وجه نمی تواند که خودشناسی شامل چه مقولاتی است . ضمنا ً این رویت های اجمالی و ناگهانی آگاهی در لحظات خاصّی بروز می نماید . مثلا ً در وضعیات عمیق عاطفی ، در در مواجهه با خطر ، در شرایط غیر منتظره و یا موقعیت های تکان دهنده.
با تمرینات معنوی اک ، ممارست و پشتکار ، چلا بر آگاهی تسلط می یابد و در حقیقت از خودش آگاه می گردد . آن هم با تمامی محصولاتی که آگاهی برایش به ارمغان می آورد . ماشین انسانی دارای هفت گونه کار کرد است . عقل ، دوّم احساس ، سوّم غرائز چهارم اعمال بیرونی کالبد در زمان و مکان پنجم میل جنسی ، ششم خویش آگاهی و هفتم آگاهی حقیقی .
پنج کار کرداوّل قابل مشاهده و فراگیری اند و آن را تحت عنوان معرفت النفس می شناسیم . این همان چیزی است که در مباحث کلامی به عنوان خودشناسی از آنیاد می شود . تفکر ، احساس ، غریزه و تحرّک . اولین یا پائین ترین وضعیت آگاهی ، خواب می باشد . این طوریخالص ، وضعیتی فطری است زیرا انسان در محاصره رویا ها است و تمامی قابلیت های روانی اش بدون جهت گیری مشخص کار می کنند . به همین دلیل است که بجز عدّۀ قلیلی ، هگان تحت استیلای حوزۀ روانی قرار دارند . حتّی اگر روان بینان بدانند که چه چیز ، چه وقت و چگونه در حال وقوع است ، قادر به کنترل این نیرو نمی باشند .
یگانه طریق جهت دادن به خواب و رویاها ، هدایت و مراقبت استادحقّ رد قید حیات می باشد . هیچ چلایی در وضعیت خواب به آزادی نمی رسد ، زیرا بایستی توسّط استاد حقّ در قید حیات از لابلای سطوح مختلف رویاها راهنمایی شود تا به جهان های بالا برسد . اگر به خودش این مجال را بدهد که تحت مراقبت استاد حقّ در قید حیات قرار گیرد ، فرصت مطالعه شریعت کی سوگماد را در معابد حکمت زرّین به دست می آورد .
دومین سطح آگاهی « آگاهی بیدار شده » می باشد . در این هنگام او خواب نیست ولیکن احساس نوعی تضّاد یا عدم تعادل را دارد که صد البته در وضعیت خواب غایبند . در اکثر مواقع ، آنچه که در طول خواب و در رویابینی روی داده است ، انسان را در وضعیت آگاهی بیدار شده اش ، تحت تاثیر قرار می دهند.
انسان بیشتر در این وضعیت زندگی می کند . برای او سخت است که خود را با سایر سطوح آگاهی تطبیق دهد . امّا او با خویش ستیزی و در صورت برخورداری از اراده و اشتیاق ، قادر است وضعیات بالاتری از آگاهی را به کف آورد .
سوّمین وضعیت از آگاهی ، همان است که در آن ، انسان نسبت به خودش آگاه می گردد . انسان عموما ً تصوّر می کند که خودش را می شناسد و به عبارت دیگر ، هر لحظه که اراده کند از خودش آگاه است . غافل از اینکه در خودشناسی حقیقی ، فرد از خودش خارج می گردد و برای اوّلین بار ، آغاز به معرفت حقیقی خود و اعمالش می نماید .
در چهارمین مرتبه از آگاهی به جایی می رسیم که فرد از چارچوب زندگیش خارج می گردد . او از زندگی منفصل شده و حالا می تواند با دیدگاهی که فاقد حالات عاطفی می باشد به روند حیاتش بنگرد . او اکنون می تواند حجاب معنی اشیاء را در خودشان کشف و رویت نماید و همه چیز را آنگونه که هست ببیند .
اخلاقیات جهان فیزیکی ، در هیچ یک از این سطوح آگاهی ، کاری از پیش نمی برند . توصیه های اخلاقی در زندگی انسان ، جنبه اکتسابی دارند که با حبّ و بغض های غیر واقعی که حاصل تقلید و تفکر هستند به دست می آیند . این حبّ و بغض های تصنعی ، نقش بسیار مهّم و در عین حال ، مخاطره آمیزی را در زندگی انسان بازی می کنند . زندگی او به خوبی پیش می رود تا اینکه منیت او شرع به تسلط بر زندگیش می نماید و این خیل انبوهی از نتیجه گیری های غلط را به همراه می آورد .
البته لازم است که انسان،حدّ مشخصی از هویت یا همان نفس را که متقضای زندگی دنیوی است دارا باشد ، امّا نباید تبدیل به شرط اصلی بقای او گردد . اگر چنین شود ، نتیجه اش تعصّب است . بعضی موضوعات او را خوشحال و برخی آزرده اش ساخته و با تحریک او حتیّ موجبات ترس را در وجودش فراهم می آورند . در این صورت دیگر قادر نخواهد بو ک به کناری بنشیند و کلّ وجوه حیات خویش را همچون ستاره ای درخشان که از دوردست رصد می گردد نظاره نماید ، بلکه ناگزیر است یک زندگی جبری را ادامه دهد . او پدیدها و تجلیات مخرّبی کرا در خودش کشف می کند و هر چه می گذرد ، مسائل دیگری بر او مکشوف می شود و به تدریج راه مهار کردن آنها را می یابد . برخی از این صفات کمتر مضّر بوده ولی در عین حال کمتر هم تحت کنترل وی هستند ! او متوجه می شود که این دسته از خصائص جبری تر بوده و امکان دارد که در دراز مدّت ، بدخیم شوند .
دروغ یکی از همین خصائص است که در برخی افراد قابل مهارنمی باشد، لیکن قابل جاگزینی بوده و همانند سایر صفات مکانیکی ، می توان بر آن تسلط پیدا کرد .
لایه بعدی که بررسی عمیق تری را می طلبد «تصاویر فکری» انسان می باشد . انسان پس از تسلط به خود ، سریعا ً به این نتیجه می رسد که مانع اصلی بر سر راه کشف نفس ، تصاویر درونی اش می باشدند . او میل دارد چیزی را ببیند امّا در عوض ، تصوّرش جاگزین در خواست او شده و او به سرعت موضوع تقاضایش را فراموش می کند . سپس به این درک نائل می گردد که اسلوب کلی تفکر ، توهّمی بیش نیست و سهم ناچیزی در خیال وقوّه تبعیض دارد .
او به این نتیجه می رسد که تفکر ، رکنی منفی و مربوط به کل نیرانجان می باشد . چیزی که قابل کنترل نبوده و همواره او را از تصمیمات هوشیارانه دور نگاه می دارد . تفکر در این حالت ، تقریبا ً همانند دروغ ، کیفیاتی مذموم می باشد . زیرا شخص شروع به تصوّر کرده یا حدّاقل به بخشی از آن وابسته می شود .
تاثیرات بازدارنده بعدی ، بروز حالات و احساسات منفی می باشد که شامل تمامی احساسات مبتنی بر خشونت ، افسردگی ، تاسّف به حال خود ، خشم ، بدبینی ، ترس ، آزردگی ، غم ، رشک ، و حسد و غیره است . به زبان ساده ، شخص چنین حالاتی را به عنوان اصول کاملا ً طبیعی و حتیّ حیاتی به حساب می آورد . این را نمی توان صداقت نامید . ظهور احساسات منفی و عدم توانایی فرد در ممانعت از خویش آزاری ، از مظاهر قدرت کل نیرانجان می باشد . اینها هم کیفیاتی جبری هستند و زمانی که چلا به طبقه پنجم رسیده و خودشناسسی را تجربه می کند ، بر آنها اشراف می یابد .
بعد از حالات منفی عاطفی ، چلا متوجه یک صفت جالب توجه در خودش می شود و آن «پرحرفی » می باشد . از آنجائی که حرف زدن با دیگران ظاهرا ً به کسی ضرر نمی زند ، تبدیل به عادت می گردد . آنها همیشه در حال حرف زدن هستند ، هرکجا که باشند ، هنگام کار ، سفر و حتیّ موقعی که می خواهند بخوابند . اگر گوشی شنوا باشد ، هرگز دست از سخن برنمی دارند و در غیر این صورت با خودشان حرف می زنند .
انسان در درک این ناهنجاری های چهارگانه و جبری ، مشکل دارد : دروغ ، تفکر ، ظهور احساسات منفی و پرحرفی . او بایستی زندگی از پس زندگی با آنها مبارزه کند ، آن هم بدون کمک ماهانتا ، استاد حق در قید حیات یعنی بدون بینش راهگشا و بدون مساعدت حقیقی . حتیّ اگر انسان مراجع مطوئنی را هم بیابد ، فراموش می کند که از آنها استفاده کند و فراموش می کند که خود را بیرون از خودش مشاهده کند . او مجددا ً به خواب می رود و تا بیدار نشود آنها را حس نمی کند . امّا با راهنمایی های ماهانتا ، دیگر به خواب نمی رود .
هویت ، عنصر فوق العاده عجیبی است که انسان بیش از نیمی عمرش را صرف آن می کند . او با همه چیز تعیین هویت می کند . با آنچه می گوید ، هر آنچه احساس می کند ، هر آنچه به آن اعتقاد دارد ، چیزهایی که بدانها اعتقاد ندارد ، آنچه آرزو می کند ، آنچه آرزویش را ندارد و کلا ً ، با جاذبه ها و دافعه های درون و بیرون این هویت را ترسیم می کند . مادامی که در وضعیت خواب قرار دارد ، همه چیز در زندگی او را جذب می نماید و توان جدا شدن از عقاید ، احساسات یا موضوعی که مجذوبش کرده است را ندارد . بشر با قرار گرفتن در قالبی که آن را هویت خود می داند ، قادر به احرار دیدگاه بی طرفانه نسبت به موضوعاتی که این هویت را برایش تعیین می کنند نمی باشد .
او حتیّ با کوچکترین چیزی جبهه می گیرد و بدین ترتیب خویشتن را در برابر واکنش های محیطی و جبری اش نفوذپذیر می نماید و به دست خود ، خویش را آزرده می سازد ، درست همانند عوارض چهارگانه دروغ ، تفکر ، بروزاحساسات منفی و پرحرفی .
بر او محرز می شود که همه اینها تجلیاتی منشعب از هویت هستند و اگر می توانست از شرّ هویت خلاص شود ، از بسیاری عوارض احمقانه و بیهوده نجات می یافت . افسوس که نمی داند ، هویت باعث استهلاک ساختار فیزیکی و ذهنی می شود .
او توجه و مراقبت از خود را فقط به خاطر نگرانی از ارزش گذاری های جامعه ، به جای می آورد . اینکه آیا او در نظر دیگران فردی مثبت است یا خیر ؟ مردم راجع به او چه فکری می کنند؟ آیا تحسینش می کنند؟ او درگیر تردید ، ترس و بدبینی در ارتباطات اجتماعی خود می باشد . چنین ملاحظه کاری هایی نقش مهمّی در زندگی دارند امّا در برخی انسانها تبدیل به یک وسواس ذهنی می شوند . زندگی ایشان مملو از ارزشیابی ، تردید ، نگرانی و سوء ظن می باشد و هیچ جایی برای چیز دیگری در آگاهی باقی نمی ماند .
این دقیقا ً مقصود کل نیرانجان است . زیرا پس از آن ، اهرم کنترل فرد را به دست می گیرد . بدین شگرد کل نیرانجان آن است که فرد را نسبت به اشتباهات و تقصیرات خودش کور ولی در خصوص کاستی ها و خطاهای دیگران بینا می کند . تبعیض بین یک فرد از دیگری ، در کلام و لفاظی آسان است امّا این زبان حقیقی نیست بلکه تنها نوعی برقراری ارتباط و تفهیم چیزهایی است که دیگران می گویند و مایلند از این طریق به مقاصد خود دست یابند . این بزرگترین معضل ماهانتا، استاد حقّ در قید حیات با چلاهاست .
زیرا چلا ها در محیط های مختلفی رشد کرده اند و روحیات متفاوت ، عقاید مذهبی منحصر و دیدگاه های مطلقی را برای خود ساخته اند و بنابراین قادر به فهمیدن و گشودن خویش بر کلام و آموزش های استاد حقّ در قید حیات نیستند . معمولا ً متوجه نمی شوند که استاد با روح ایشان سخن می گوید . استاد می داند که روح در تمامی کیهان های الهی فناناپذیر است و به همین دلیل با همگان به همین روش سخن می گوید .
این زبان جدیدی است که عدّه قلیلی آن را می فهمند . این رشته ای متفاوت از عقاید و دیدگاه هاست و در حقیقتی گرد آمده که در ذهن نمی گنجد.نبایستی این زبان کیهانی را به عنوان یک آگاهی متافیزیکی تعبیر نمود . این یک زبان جهان شمول است ، درست به مصداق علائم ریاضی که جهانی هستند . این زبان اک است و در بردارنده همه چیز . حتیّ کلامی چند از این زبان ، به چلا توانایی تفکر و گفتار شفاف تری را اعطاء می کند .
در طبقه فیزیکی ، تناسخ ، تناسخ و زیرساخت های اجتماعی با یکدیگر نسبت مستقیم دارند . هرجامعه ای براساس نسبت کارما و تناسخ خود شکل می گیرد . این دو تز ، شالوده ای محکم و منطقی را که از انواع کج روی های انسانی ناشی می شود به جامعه ارائه می کنند . پس ، مسلم است که کارما و تناسخ بنیاند شخصیت فردی است . زمانی که فرد ، تعالیم منظم و دشوار معنوی را متحمل می شود ، دیگر بازگشت مجددی به طبقه فیزیکی نخواهد داشت .
آگاهی از کارما ، تفاوت چشمگیری را هم در رفتار انسان ها و هم حیوانات باعث می شود . به انسان می آموزد که او در اسارت پیوندهای کارامیک خود می باشد . نشان می دهد که تمدّن و حکومت از عصری به عصری دیگر تغییر کرده و در هر دوره ، قالبی متناسب با رشد معنوی توده مردم به خود گرفته است .
انسان با نزول از دوره طلایی ، دیر یا زود به یک واقعیت اعتراف می نماید و آن اینکه : لزوم وجود سلاطین ، حکام ، اشراف ، روحانیون ، قانون گذار و مجازات های قانونی ، تماما ً نشانه انحطاط نژاد بوده و بر خلاف طرز تلقی عمومی ، تمایانگر سطح بالای تمدّن نمی باشد . بهتر است در مورد این نکته بحث شود . به موازات ظهور هر چه بیشتر تمایلات اهریمنی در جامعه بایستی الزاما ً ، یک سری تنظیمات برای محافظت از اعضای جامعه اتخاذ گردد . این یک حقه قدیمی است که توسط سلاطین و روحانیون به توده القا می شود که هر آنچه از آنها صادر می شود اراده خداست .
قانون عدالت «داندا» نام دارد . میدان عملکرد این قانون هم حقوق الهی و هم حقوق اجتماعی انسان ها که مد نظر سلاطین است می باشد . این رابطه ای دو طرفه است . بدین معنا که هیچ یک نمی تواند حقوق دیگری را ضایع نماید . اجبار نوشتن قانون در کتاب ها و استفاده از آن به عنوان تنها ماخذ حفظ حقوق اجتماعی ، آن هم با رعایت استاندارد های اخلاقی در زندگی ، حاکی از هرج و مرج در جامعه است . آنگاه که نژاد بشر در معیارهای تمدن ، به زوال گراید ، مرکزیت قانون ، از قلب انسان ها به احکام مکتوب منتقل می گردد . یعنی استاندارد های معنوی نهادینه در بطن آگاهی فردی ، تبدیل به قوانین مدون می شوند . به عبارت دیگر هر زمان که این قوانین ، به جای آنکه ریشه در قلب مردم داشته باشد ، در کتاب ها نهاده شده اند غروب تمدن رخ نموده ، زیرا آگاهی هر یک از اعضای آن غروب کرده است .
فقط اساتید اک ، از چنین مسائلی باخبرند و همواره تلاش کرده اند که در طول تاریخ ، بشریت را از وطه انحطاط به منزل ترقی سوق دهند . این تکلیف سنگینی است . امّا پس از دوره طلایی در گذشته های خیلی دور ، سلسه اساتید اک که هر یک از آنها زمانی را در این سیاره سپری کرده اند ، در اعصار نقره ، مس و غیره ، ناظر تحولات و انحرافات نژادی بوده اند . به آرامی ، عصر آهن از راه رسید که به همراه خود ، بالاترین میزان انحراف فردی و جمعی را به ظهور رسانید .
در خلال همین عصر است که قوانین مدرن ، دولت ها و احکام مطلقه ظاهر می شوند . فرض عمومی بر آن است که انسان فطرتا ً از عقل و شعور برخوردار است و چنین تحوّلاتی را به پای ارتقاء نسل خود می گذارد . امّا بعید است که انسان طبع خویش را با این قواعد ارتقاء داده باشد ، بلکه عملا ً در برابر موج نیروی کل نیرانجان بی دفاع شده است . او به هیچ وجه ، قادر به تشخیص این نیروی مخرب نیست و اگر هم نسبت به آن آگاهی یابد ، آن را ساده می پندارد .
کارما از طریق تناسخ متجلی شده و دارای دو بخش است . علت و عدالت . این دو عوامل اصلی ایجاد کارما هستند . در حقیقت نافرمانی از قانون دارما برای فرد یا توده ها کارما به وجود می آورد . دارما ، قانون عدالت و راستی ، قانون زندگی و در یک کلام همه آن چیزی است که بایستی انجام شود . امّا در هیچ کجا کسی به وضوح نمی گوید که علت و عدالت به چه شکل باعث کشش های کارامیک در زندگی فرد می شوند .
این بدان علت است که آدمیان با قانون مکتوب پیش می روند . هیچ کس نمی تواند براساس قوانین خدا زندگی کند ، مگر پیروان اک . تقریبا ً تمامی احکام و فرائض می گویند : « به حقّ رفتار کن » امّا هیچ کس به معنای این کلمات پی نمی برد ، مگر استادحقّ در قید حیات که به قلب مساله وارد شده است . در عوض ،بیشتر مذاهب ، قوانین خود را در کتابی جمع آوری می کنند و برای نقض این قوانین ، جزا و جریمه تعیین می نمایند . تقریبا ً همه آنها ، مواضع خود را با گفتن این جمله جمع بندی می کنند . « اراده خدا را به جای آور » .
معنی این جمله آن است که احکام قانون گذار ، اراده خداوند فرض شده اند . آنها که مسئول نگارش اراده خداوندی بوده و هستند عبارت از روحانیون ، پیامبران ، پادشاهان و صد البته دیکتاتورهای تاریخ می باشند .
زمانی که اقتدار آنها خدشه دار می شود ، ایشان مضطرب گشته و این موقعیت متزلزل را از طریق نوشتجات مذهبی احیاء می نمایند . آنها درکی از اینکه چه چیزی رفتار خوب و بد را شکل می دهند و ایده ای از سایر مسائل اخلاقی ندارند .
ماهانتا ، استاد حقّ در قید حیات می گوید : « هر آنچه که حامل کیفیت و خواص هر یک از پنج نفسانیات ذهن و سدّ راه پیشرفت روح و شکوفایی او در مسیر آزادی شود یا این روند را به تاخیر اندازد ، نادرست بوده و کارما می آفریند . پس هر آنچه کارمای خوب تولید کند مثبت و هر آنچه کارمای بد به بار آورد ، منفی است . اگر عملی باعث تاخیر هر شخص دیگری در مسیر آزادی معنوی شود آن هم منفی است .
نبایستی از پیشروی کسی در طریق خداشناسی ممانعت شود . امّا هر گونه عملی که رشد معنوی شخص دیگری را تسهیل نماید ، خوب و پسندیده تلقی می گردد ، خواه شخص ذینفع دوست داشته باشد یا دوست نداشته باشد . اصل اول در دایره نیّت فرد ، بایستی رشد و بهره وری همگان باشد .
شعار قدیمی « عدالت به خاطر اکثریت » ، مایه تاسف است زیرا به گمراهی می انجامد . گاهی اوقات به نام جامعه در جهت توجیه جنایات به کار می رود ولیکن هر عملی که باعث سلب حقّ حیات یک فرد شود هرگز نمی تواند از نظر اخلاقی مثبت باشد . یگانه راه زدودن گرد مصائب ، نور و صوت صعود بخش می باشد . وقتی این اتفاق به اشاره استاد حقّ در قید حیات روی دهد ، تمامی تیرگی ها و کاستی ها ، همچون طلوع آفتاب صبحگاهی از پس شب تار ، محو می گردند .
یکی از ظرائفی که در نوشتجات اک بر آن تاکید می شود بی خبری و اهمال در مورد حضور استاد حقّ در قید حیات است . یافتن او واقعا ً نعمت بزرگی است . زیرا میلیون ها نفر از برترین انسان ها در راه یافتن او توفیقی به دست نیاورده اند . چه چیزی ایشان را ترغیب به جستجوی آزادی معنوی می کند ، وقتی چیزی بیش از خوردن ، خوابیدن ، تولید مثل و معاش نمی دانند؟ بعید است که این جویندگان بدانند که واقعا ً به دنبال چه هستند و بتوانند محرکی که ایشان را به سوی طلب این طریق عجیب و دشوار سوق داده است را شناسایی کنند ، زیرا آگاهی ایشان در مراتب نازله است .
کلید مخزن اسرار الهی ، رحمت بلند و عشق عظیم سوگماد متعال برای این مردمان است . گوهر این جهان ، عقل نیست بلکه آن عشق است . هیچ کس به سوی ماهانتا هدایت نمی شود مگر کارمای نیکویش ، این را برای او رقم زند . بنابراین این روح ها بایستی انباشتی از کارمای نیک داشته باشند ، هر چند که ظاهر و موقعیت دنیوی آنها ، چنین چیزی را نشان ندهد . کارمای خوب ایشان در راستای تحصیل ثروت و مقامات دنیوی صرف نمی شود بلکه به کار واقعه ای حائز اهمیت می آید و آن دارشان یا ملاقات با استاد حقّ در قید حیات است . عشق ، ظرفیت بالای عشق ورزیدن و ایثار است که آنها را به سوی استاد حقّ در قید حیات هدایت کرده است آنها یک چیز بیشتر نمی خواهند و آن اینکه استاد حقّ در قید حیات ، ایشان را از کجی ها و بلایای جهان نجات دهد . تمام آنچه که مورد نیاز است همین می باشد ، هیچ چیز دیگری مرهم دل نمی شود . ملاقات استاد حقّ در قید حیات برتر از تمامی ثروت ها و کامیابی های دنیوی است .
معمّای ضدّ نقیض هستی ، آن است که عشق و رحمت بیش از هر کیفیت دیگری ، فرد را به استاد حقّ درقید حیات نزدیک می کند . این از سر فیض و عشق سوگماد است که از مجرای استاد حق در قید حیات به مسکینان و فروتنان زندگی می بخشد . این رهنوردان ، سرمایه ای به جز عشق ندارند و آن را بی دریغ نثار استاد حقّ در قید حیات می کنند . عشق ورزیدن اصیل ترین کیفیت روح است و عشق ظرفیت فراخ تری را نسبت به اعمال قدرت بر همنوع دارا می باشد .
این فروتنان شاهراه های خشک و صعب را با متانت طی می کنند . ایشان بی مرکب و با توشه ای ناچیز و ملزومات اندک به استاد حقّ در قید حیات می رسند . اینان به مراتب برکات بیشتر نسبت به کسانی که سوار بر مرکب های تندرو با کوله باری سنگین می روند تا ماهانتا ، استاد حقّ در قید حیات را بیابند ، دریافت می کنند بنابراین عشق ، کلید دروازه بهشت است و احدی نمی تواند آن را از کسی که کسبش نموده باز پس گیرد .
کیمیای عشق ، ایمان و تواضع فضایلی هستند که می بایستی در همان ابتدا و قبل از تشرّف به سوی ماهانتا ، استاد حقّ در قید حیات در وجود جوینده مستحکم شوند . اینها صفاتی هستند که به توسّط ضعفا و مظلومان کسب می گردند. صفاتی ساده و کودکانه که همه برای ورود به اقلیم خدایی در طریق عشق ، نیازمند آن هستند . عشق و فقط عشق است که به جوینده اذن ورود به اقالیم بهشتی را می دهد . آن سکه زری است که بایستی هنگام ورود به ساحات رفیع روح الهی تقدیم شود . هر چیز دیگری بی فایده است زیرا دروازه های این جهان به هیچ علت دیگری به جز عشق باز نمی شوند . اگر کارمای انسان ، محصولی برایش ببار نیاورده مگر ظرفیتی عظیم از برای عشق ورزی پس او هزاران هزار زندگی گذشته اش را بیهوده سپری نکرده است . عشق است که خاضع ترین روح ها را به درجه ای از تعالی می رساند که او را مشرف بر زندگی بشری به جهان های خدایی رهنمون می گردد .
هر آن کس که مخلصانه و از روی تواضع ولو به میزانی اندک عشق می ورزد ، کمک بزرگی به ارتقائ سطح آگاهی کل نژاد بشر می نماید . بنابراین آنگاه که پرده ها فرو افتد و یکی از این مسکینان بی ادعا ، در سواحل نورانی جهان ساچ خاند، رو در روی یک فاضل عافیت اندیش قرار گیرد ، چه فرقی میان آن دو وجود دارد ؟ آن فاضل چه مزایایی بیشتر از او دارد ؟ هیچ . زیرا علم و اندیشه اش نمی توانداو را فراتر از ساحل ساچ خاند عروج دهد . ذهن و منطق هرگز چنین قدرت و قابلیتی ندارند . فقط عشق و تنها عشق و عنایت ماهانتا ، استاد حق در قید حیات از چنین نیرویی بر خوردارند .
ذهن تا ناحیه ای توسعه می یابد که که به آن تعلق دارد . آنجا که بخش اعظم دوّم جهان های خدا نام دارد . در آنجا بایستی رها شود . ذهن برای روحی که اشتیاق ورود به جهان های روح خالص را دارد کارساز نمی باشد .هیچ تفاوتی بین روحی که سرا پا نیاز و عاری از ابزار کند ذهن خویش است ، با یک غول ذهنی وجود ندارد . هر دو قطراتی از همان اقیانوس بی کران عشق و رحمت می باشند در این اقیانوس ، فیض روح خالص و عشق لایزال موج می زند .
عصاره عشق در کلمه شخصی یا مانترای واصل اک تعبیه شده است . می توان آن را به یک تغمه معنوی تشبیه نمود که ترّنم آن در یک دوره زمانی معیّن ، به تدریج چلا را به مرکز زنده ارتعاشات معنوی که دقیقا ً با مرکز ارتعاش قوی تر از چلا تنظیم شده اند ، وصل می کند . کاربر این مانترا ، قادر خواهد بود که خود را با این انرژی منطبق کرده و آن را در جهت منافع و صلاح خود و دیگران هدایت نماید .
مانتراها ، جرء لاینفکّ زندگی چلای اک می باشند و در هر یک از مقاظع مهّم شکوفایی معنوی او به سوی خدا مورد استفاده قرار می گیرند . این قدرت عشق است که هاله جاودان ایثار و بخشایش را در اطراف او نقش می زند . زمانی که چلا قدم در مسیر خویش انظباطی استاد می گذارد ، استادحقّ در قید حیات هر از گاهی ، برای او یک کلمه شخصی خاصهمچنین استاد حقّ در قید حیات ، متعهد و ملزم به نظارت بر خویش انظباطی چلا در تکرار مانترای شخصی اش می باشد ، زیرا باعث یک پیوندمعنوی بین آنها می گردد . به همین خاطر است که استاد حقّ در قید حیات بر گزارش وصل ماهیانه تاکید دارد ، زیرا با رویت این گزارش ها و همچنین سایر شگردهای معنوی اش ،می تواند بگوید که آیا چلا بر زمزمه ذکر خود پایداری ورزیده است یا خیر .
امکان دارد که ماهانتا استادحقّ در قید حیات ، مستقیماً و از روی حکمت ، مانترایی را مناسب حال چلا انتخاب کند و شاید هم به چلا آموزش دهد که مانترای خود را در مشاهدات وضعیت رویا و خلسه هایش از خویش درون ، استنباط کند .
زمزمه مانترا می تواند با صدای بلند ، در سکوت و یا نجوا گونه باشد . از آنجایی که ذیکار در بعضی مواقع تا چندین ساعت ادامه می یابد ، می توان برای استمرار تمرکز از این قالب های آوایی به صورت یک در میان استفاده نمود . تمامی شیوه های معمول زیر و بم سازی برای تغییر روحیه ، در ذکر مجاز است ،به شرطی که معنا تغییر نکند . فی المثل تنوع در ضرب آهنگ ، بلندی صدا ، نوع لحن و سایر موارد مفید می باشد . امّا برای حفظ نیروی مانترا ، تلفظ صحصح کلمه و ریتم بایستی دقیقا ً رعایت شود . این اصل آخر ، اجباری است زیرا در صورت عدم رعایت آن ، ابری اثیری از ادراکات عاطفی آفریده خواهد شد .
ترنّم مانترا ، تولید گرداب عظیمی از تاثیرات معنوی می نماید که عنصر اصلی آن عشق می باشد . مهّم نیست که فرد تا چه درجه ای تمرکز کرده باشد امّا با تمرکز ذهن بر روی مانترا ، احساس عمیقی از آرامش و عشق بر می خیزد . آن فرایندی است که سرنخ توجه را به امن ترین نقطه ساحل وصل معطوف می سازد . به طوری که افکار تحتانی را پشت سر سرنهاده و به لایه های عمیق تر روح که تحت انقباض و فشار است می رساند . باور کارایی مانترا برای افراد عادّی مشکل است . به زعم ایشان ، این فقط صدایی است که با واکنش های مغزی و به توسّط هوایی که فرد را احاطه کرده به یک محدوده ارتعاشی حمل می شود . امّا ابزاری قوّی برای عشق و رهایی در نزد چلایی است که آن را به طور منظم تمرین می کند . او بر انسان هایی ظاهر می شود که هرگز آنها را نمی شناسد ،مسیر زندگی آنها را از نیروهای کل نیرانجان به سوی اک تغییر می دهد و اک ایشان را به سوی خدا هدایت میکند . شاید عدّۀ اندکی متوجه شوند که واقعا ً چه اتفاقی افتاده امّا مانترا تمرین شده توسط چلا چه به صورت انفرادی و چه به شکل جمعی باعث تحول در جهان ها می شود این انرژی ابتدا در انسان و سپس در جهان های بهشتی و کلا ً هر کجا که حقّ اقتضا کند سرازیر می گردد .
این استاد حقّ در قید حیات است که فرصت عشق ورزیدن را به واسطه مانترا ، در اختیار چلا می گذارد . او مانترای شخصی را به کسانی می دهد که استحقاقش را داشته باشند و از آن پس دیگر با خود چلاست که با تبدیل خویش به ناظری معنوی و فعال ، مسئولیت آن را پذیرفته و بهترین بهره را از آن ببرد .
پایان فصل چهارم
برکت باشد