راز جهان..
به طور ناخودآگاه همه دانشجویان شروع به زمزمه شعری که استاد در بین همه پخش کرده بود کردند چون شعر معروف بود و هم خواننده ها در آهنگ هاشون این شعر را خونده بودن و برای همه این شعر اشنا بود زمزمه این شعر در کلاس بالا می گرفت که استاد با صحبت هایش قطع کرد . استاد : خب کی اول داوطلب میشه که بیاد این شعر رو با احساس و ذوق خودش بخونه . هم منظور شاعر را توضیح بده ؟
بطور همزمان همه دانشجویان دست هایش را بالا بردن بجز یک دانشجو که هنوز به کاغذ که استاد به دستش داده بود زل زده بود . استاد برای جلوگیری از شلوغ شدن سریع یکی از دانشجویان دختر را انتخاب کرد که بخواند . و با گفتن خانوم ها مقدمتر هستند بگو مگوی دانشجویان را خاتمه داد .
دختر شروع کرد به خواندن شعر به همراه احساس ( کمی هم ادا اطفال ظاهری تا نشان دهد که درکی از شعر و شاعری و ادبیات دارد . البته بیشتر مصنوعی بود خواندنش )
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم .
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید .
طولی نکشید که یک صدایی توجه همه را در کلاس به خود جلب کرد . بله صدای هق هق گریه همان دانشجویی بود که در ابتدای زل زده بود به برگه شعری که استاد بدستش داده بود همه و حتی استاد با تعجب به او نگاه می کردند . وعلت را نمی دانستند .
استاد نزدیک او آمد گفت : پسرم چیزی شده جایت درد میکنه ؟ اتفاقی برات افتاده ؟ پسر همچنان از ته دل هق هق گریه می کرد به طور جدی نگران شده بودن که چه اتفاقی برای او افتاده که این چنین عمیق و جانکاه گریه می کند .پسر نمی توانست از شدت هق هق گریه حرف بزند گریه امان حرف زدن نمیداد.استاد گفت : بچه ها کسی از شما میدونه چه اتفاقی برای هم کلاستون افتاده کسی خبر داره ؟
و دانشجویان که او را می شناختن شروع به گمانه زنی کردن هر کدام چیزی از او به استاد و دیگر دانشجویان می گفت . یکی از دانشجویان خطاب به استاد گفت : استاد اجازه او مسلمان نیست او اکیست هست چند بار با او بحث داشتم حرف های عجیبی می گفت . استا با تعجب گویی که این کلمه را برای بار اول است می شنود گفت : چی ؟ !! اکیست ؟!
دختر ادامه داد و گفت : بله استاد او می گفت پیرو اکنکار هست و رفتار عجیبی من از او چند بار دیدم .امروز هم قبل از کلاس با هم در مورد جهان بینی معنوی حرف میزد . در همین حال پسری از طرف دیگر کلاس که آراسته به چهره مذهبی بود بلند شد و گفت : استاد من اطلاعاتی از این فرقه دارم در واقع یک فرقه انحرافی و بهتر بگم مخلوطی از همه ادیان ساخته شده و به نام اکنکار معرفی شده کاملتر بگویم یک آئین من در آوردی هست . استاد که مبهوت شده بود و منتظر بود تا پسر گریه هایش قطع شده و لب یه سخن باز کند و تا آن وقت مجبور بود به حرف های هم کلاسی هایش گوش کند تا شاید بتواند سرنخی ازدلیل گریه او بدست بیاورد . دختر دیگری که در حال دادن دستمال کاغذی به پسر بود که بگیرد و اشک هایش را پاک کند خطاب به دانشجوی مذهبی که حرفهای قرض ورزانه زده بود گفت : حرف هایی که این به من زده در مورد معنویت گر چه من سردنیاوردم چون اصطلاحات جدید و شرق دور داشت مانند ماهانتا و اکنکار و غیره ولی تاثیر بکاربردن کلماتش را دیدم و تجربه کردم یک روز سر جلسه امتحان من استرس داشتم متوجه استرسم شد و یواشکی به من گفت : نگران نباش تو داری تلاش معکوس انجام میدی این کلمه را که بهت میگم زمزمه کن همه چیز درست میشه هیو را زمزمه کن . من هم زمزمه کردم طولی نکشید که من خودمو تو یه آرامش عمیق قوطه ور شده دیدم و راحت به سئوال های امتحانم جواب دادم .
استاد و دیگر دانشجویان که از هویت این داشجوی عجیب اطلاعی نداشتند ساکت بودن و به حرف های کسانی که او را می شناختن با کجکاوی همراه با اشتیاق گوش می کردن .دختر دیگری از سوی دیگر بلند شد و گفت : ما خانوم ها در موقعیت های قرار می گیریم در اجتماع در برابر برخی از آقایان که نگاه و زبانشون تلخ و عذاب آور هست او(خطاب به دانشجویی که داشت با دستمال کاغذی اشک هایش را پاک می کرد گفت ) به من چند کلمه مقدس مثل ماهانتا و سوگماد یاد داده که وقتی تکرار می کنم خودم را در موقعیت امنیت و به فعل قرار می گیرم و کسی نمی تونه منو منفعل کنه .
پسر مقید به مذهب در حالی که ریش خود را می خاراند با کنایه گفت : می بینم که جناب مرشد ظاهرا ً به بیشتر دختر خانوم ها ذکر و ورد داده . دختر هایی که از پسر اکیست طرفداری کرده بودن با حرف های کنایه آمیز نگاه معنی داری به او کردند و پسر در جای خود نشست و ادامه نداد .
پسر اکیست آرام شده بود و استاد از روی میز خود یک لیوان آب به او داد پسر جرعه ای نوشید و گفت : من واقعا از همه بابت اینکه کلاس درس مختل شد از همه معذرت خواهی می کنم . استاد گفت : ما همه نگرانت شدیم گفتیم خدایی نکرده اتفاق بدی افتاده برات یا خبر ناگواری از از عزیزانت بهت رسید ه دلواپس شدیم . پسر اکیست گفت : حق باشماست باید خودمو کنترل می کردم ولی نشد خارج از اراده من بود .
استاد گفت : خب ما همه مشتاق شنیدنیم که دلیل این گریه ناگهانیت چی بود .
پسر اکیست گفت : علت گریه من خوندن شعری بود که شما به دست من دادید . استاد با تعجب گفت : پس چرا دیگر هم کلاسی هایت مثل تو زیر گریه نزدن و حتی خود من؟!! پسر اکیست گفت : همین طور که دوستان اشاره کردن من اکیست هستم . من رد پای یک خدا مرد را در این شعر شاعر دیدم . استاد و چند دانشجو با تعجب با هم گفتن : خدامرد ...؟ !!!
پسر اکیست گفت : بله خدامرد .وقتی من شعر را می خواندم وقتی رسیدم به این قطعه که شاعر سروده بود « تو هم راز جهان ریخته در چشم سیاهت ... ومن همه محو تماشای نگاهت » خود به خود پردها و حجاب ها کنار رفت و من فهمیدم که فریدون مشیری در این سروده فقط از شکوه و جبروت ملاقات معنوی خود در سرزمین های دور با یه خدامردی که ما اکیست ها او را میشناسیم توصیف کرده این توصیف فقط مختص خدا مردی به نام رابازار تارز است . که چشمان به سیاهی شب هجران دارد که واقعا ً راز جهان در آن ریخته شده تنها کسی که سعادت ملاقات چنین خدا مردی را کسب کرده باشد میتواند بفهمد که من از چه موضوعی صحبت می کنم در غیر این صورت مشکل است بتوان درک کند که من چه می گویم .
این ماجرا ادامه دارد منتظر ادامه باشید...
برکت باشد...