بشارت مردان خدا
تجلی گه خود کرد خدا دیده ما را
در این دیده در آئید ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگان است بجوئید
مجوئید زمین را نپوئید سماء را
حجاب رخ مقصود ، من وشمائیم
شمائید مبینید من وما و شما را
( بشارت مردان خدا )
سپیده دم روز تابستانی صدای جیرجیرکی در کنار شیرآب در حیات روستائی وصدای یا کریم که در فضای آرام بخش صبح که در بالای یک بید مجنون در حال خواندن است وصدای نشخوار گوسفندانی که در اغل حیات در کمال آرامش درحال هضم غذاهایی که حریصانه در معده هایشان انباشته کرده بودن هستند ازگوشه حیات دری کوچک آبی رنگ چوبی از یک اتاق خشت وگلی باز می شود پیرزنی با قامت نحیف ولی در عین حال باوقار خارج می شود همه اهالی ساکن درحیات خانه در خواب هستند پیرزن قدم زنان به سر شیر آبی که در وسط حیات در زیر درخت بید مجنون است می رود در حالی که آستین هایش برای وضو گرفتن بالا زده با گفتن بسم الله مشغول وضو گرفتن میشود آواز جیرجیرک و یا کریم بالای بید مجنون قطع می شود گوئی به احترام حضور یک وجود معنوی ساکت شده اند صدای شُرشُرشیر آب در هوای مطبوع سپیده دم گوئی آب حیات است که به درون آگاهی پیرزن سرازیر شده است ناگهان یک نیروی مغناطیسی پیکر پیر و نحیف او را به لرزه در می آورد بدون اینکه ترس بر او غالب شود اطراف اش را می پاید فقط سگ خانگی را چند متر آن طرفتر می بیند که هوشیارانه به اطراف نگاه می کند گوئی بغیر از حضور پیر زن حضور اشخاص دیگری را در حیات شناسائی کرده است وپیر زن از حالات سگ متوجه می شود که کس دیگری در حیات هست اطراف را دوباره می پاید کسی را به چشم نمی بیند و به یومنه این که چیز مهمی نیست به وضو گرفتن ادامه می دهد وقتی از جایش بلند می شود از دیوار کوتاه آغل گوسفندان را می بیند که همگی به یک سمت که درب اتاق خانه پیرزن است خیره شده اند به سگ می نگرد می بیند که سگ هم به نقطه دید گوسفندان خیره شده است ولی اوچیزی در آن سمت نمی بیند وعجیب تر از آنکه سگ به آنچه که خیره شده است پارس نمی کند به سمت خانه اش میرود در چند قدمی خانه اش چیز به ذهن اش خطور می کند با خود فکر می کند که آیا حضور عزرائیل یا فرشته مرگ است که برای قبض روح او آمده و او نمی بیند وحیوانات می بینند پس چرا او را حراسی دست نداده است در عوض در یک آرامش دلپزیر غوطه ور است این افکار را از ذهن اش دور می کند و وارد خانه اش برای اقامه نماز می شود اتاق کوچک بایک لامپ مهتابی روشن است قامت نحیف او یارای ایستاده خواندن نماز را به او نمی دهد و بصورت نشسته می خواند بعد از چند لحظه که دو رکعت نماز صبح اش را خواند بر روی سجاده اش مشغول ذکر گفتن می شود . وبه زندگی سپری شده اش فکر می کند که چرا این همه سال تنهائی را احساس نکرده است و چه چیز باعث شده که این غول نامرئی تنهائی را احساس نکند او سالهاست که از شوهراش جداشده ومسئولیت بزرگ کردن دو پسراش را خود بر عهده گرفته است وآنها را خود به سختی بزرگ کرده وبه خانه بخت فرستاده واز هر دو پسراش نوه های دختر وپسری زیادی دارد وبه سرنوشت سپری شده اش و یاد آوری زلزله چند سال پیش که روستارا تبدیل به یک مخروبه کرد واو از این حادثه با دو پسراش جان سالم بدر برد وعزیزانی را که در این حادثه از دست داد همه اینها را در حال ذکر گفتن در ذهن اش مرور می کند که چطور از این همه کینه ورزی چند تن از مردان فامیل اش که عرصه زندگی را برای او دشوار کرده اند و چه نامردی ها که در حق او روا کرده اند و او از بابت این همه کج رفتاری ها در عوض او به آنها مهربانی کرده وهیچ کینه ای از آنها به دل اش راه نداده است واز روحیه خود که سالها صرف خدمت ومطالعه در دین اسلام کرده است و این حس عجیبی که در هنگام وضو گرفتن به او دست داده است او را وادار کرده است تا خلا های زندگی سپری شده اش را در جای گاه مقدس نماز که به او تحمل درد وصبوری را به او می دهد رفع رجوع کند همه گذشته سپری شده اش او را شگفت زده کرده است. پیرزن با چشمان آبی آسمانی اش که به مهر جانمازش خیره شده در درون خود در جدال است که آیا توانسته است توشه خود را از این زندگی برای ادامه حیات در ابدیتی بعد از مرگ که او در دین اسلام به آن اعتقاد داشته است بردارد یا نه ؟ آیا نماز شب ها روضه خوانی ها روزه گرفتن ها عمل کردن به دستورات دینی آیا همه این ها می تواند آرامش را در زندگی بعد ازمر گ برای او را تاضمین کند ؟ او در شکی غریب فرورفته بود.او از فشار ذهنی به سجده رفت .و چشم هایش را بست چند لحظه بعد گوئی که زمان از حیطه ذهن اش محو شده باشد با صدای باز شدن در اتاق اش سرش را از سجده بالا آورد سه مرد را دید که وارد اتاق شدن هم زمان وجود او مملو از عشق شد حالتی که تا کنون تجربه اش نکرده بود .قلب اش به او گواهی می داد که او این مردان را می شناسد مردی که از همه پیرتر وبا ابروان و مو و ریشی سفید و با یک خرقه سفید یک دست در جلو پیرزن نشست پیرزن نمی توانست زیاد در چشمان این مردان نگاه کند ناگهان از چشم های پیرزن اشک سرازیر شد گوئی که آشنای گم شده اش را یافته است پیرمرد دست راست اش را روی شانه او گذاشت الکتریسته ای همانند برق گرفتگی وارد بدن پیرزن شد و او را برکت داد. دو مردی که جوانتر بودن در بالای سر او ایستادن پیرمرد با صدای آرام ودلنشین لب به سخن گشود و گفت : سلام سوگماد بر تو ای رقیه آنچه در زندگی بر تو گذشت خواست سوگماد بود تو از اسلام فارغ و تحصیل شدی تو از تمام آزمون های روح الهی سربلند بیرون آمدی . پیر زن که نمی توانست در مقابل این غول های معنوی که هم چون احساس کودکی که از دوری والدین ودلتنگی اشک از چشمانش سرازیر شده بود جلو گیری کند .
پیرمرد ادامه داد و گفت : من فوبی کوانتز هستم و این دو مردی که همراه من آمده انده " پدارزاسک " استاد حق در قید حیات و"شمس تبریز" هستند ما آمده ایم که تا به تو بشارت از زندگی در جوار سوگماد را مژده دهیم تو اسلام را از طلوع اش در حجاز وتازنده شدنش در سرزمین کربلا توسط حسین بن علی مطالعه و به طور آگاهانه و بدون تعصب پیروی کردی و دو پسر خود را" محمد" و"عبدالله" نام نهادی و این از اراده قلبی تو برای ادامه یافتن دین خدا است آگاه باش که سوگماد برتمام احوال بنده گانش واقف است و بدان که از بابت حضور فرشته مرگ که به ذهنت خطور کرد نگران مباش چون سوگماد اجازه لمس تو را به او نمی دهد . هم اینک فضائی اتاق کوچک پیرزن با حضور سه غول معنوی مملو از جریان الکتریسته شده بود مرد کوتاه قد با کت وشلوار آبی رنگی که داشت جایش را با پیرمرد عوض کرد ودر مقابل پیرزن در کنار سجاده نمازش که هم اکنون با وجود مردان خدا از آن بوی یاسمن وبوی عطر گل سرخ فضا را معطر کرده بود نشست پیرزن سرش را به آرامی بلند کرد ودر چشمان آبی رنگ مرد نگاه کرد و ابدیتی را دید که حق مسلم هر روحی است که در آن زندگی کند او میدید که چطور تناسبی از رنگ آبی وجود این مرد را احاطه کرده است و می توانست معنی اش را در ک کند بله زیرا برکت یافته بود و دانش عظیم الهی را که سالها جستجو کرده بود هم اینک از طرف "سوگماد" وتوسط این مردان معنوی به او هدیه داده شده بود در حالی که پیرزن با نگاه اش شهد الهی را از چشمان این مرد خدائی می نوشید مرد آبی پوش لب به سخن گشود و گفت : من "ماها نتا " استاد حق در قید حیات هستم هم اینک سراسر مردمان سرزمین کهن ات در حال جان فشانی برای رسید ن به استقلال و آزادی هستند من از جانب " سوگما "این جان فشانی را برای کسانی راکه با قلبی مملو از عشق برای این آرمان الهی فدامی کنند برکت می بخشم این جوشش عظیم در سال پنجاه و هفت به ثمرمی نشیند و این خواست سوگماد است دو فرزند انت در عالم معنا بنا به توسعه معنوی خود در خواستی می کنند و به آنها به احترام برکت مادرشان هدیه ای ارزانی می شود . مرد آبی پوش جایش را با مرد چهل ساله که موی بلند وریشی خرمائی داشت وکلاهی لبه دار نرم در سرگذاشته بود عوض کرد پیرزن با دیدن چهره مرد چهل ساله لبخندی ملیح بر صورت اش آشکار شد زیرا که در چهره این مرد و در چشما نش حالتی از شوخی طبعی ومزاح نمایان بود وچهره او برایش آشنا بود ناگهان حجاب ذهن اش کنار رفت و او خاطره ای از سال های گذشته اش به یاد آورد که روزی در صحرا تشنه مانده بود زیرا که کوزه آبی که همراهش آورده بود شکسته بود.و او در حالی که گرمای ظهر تابستانی داشت او را کلافه می کرد ناگهان شمس تبریزی سوار بر شتر بر او ظاهر شده وکمی آب به او داده بود او مزه گوارائی آب را سال های سال فراموش نکرده بود در آن هنگام شمس کمی از اسلام با او صحبت کرده بود .او بعد ها می خواست ملاقات اش را با این مرد و جذابیت اش را برای آشنایانش بازگو کند ولی حس محافظه کاراش مانع شده بود زیرا که می دانست زنان بیسواد دهاتی با شنیدن حرف های او راجب به جذابیت یک مرد چه حرف ها که برایش در پشت سر و جلورویش نخواهند زد . او در آن موقع فکر می کرد این مرد شاید از عشایر و یا از کردهای چادور نشین این مناطق با شد . مرد باتبسم گفت : هدیه سوگماد به یکی از فرزندانت یکی از شاگردان من خواهد بود من شمس تبریز معلم معنوی جلال الدین رومی کبیر هستم واین بوی یاسمن به من تعلق دارد هر وقت به مشام معنوی ات خورد بدان که نشانی از حضور من است برای کمک برای تو وهیچ نگرانی به خود راه مده . برکت باشد .
مردان به همان صورت غیر منتظره که آمده بودن با گفتن برکت باشد از اتاق پیرزن خارج شدن .و او را با انوار طلائی رنگی که اطراف سراش احاطه کرده بودند تنها گذاشتن تا از این شعف الهی که در خوراو بود که سالها صبوری برای خدا پیشه کرده بود کمال لذت را ببرد . او دیگر آگاهی اش توسعه یافته تر شده بود و اسرار الهی را با چشم معنوی اش در اطراف اش می دید . اوآنچنان در لذت معنوی که نصیب اش شده بود غرق شده بود که هیچ ازموقعیت مکانی خود و از وجود خود بی خود شده بود وگذر زمان را حس نکرده بود که با صدای زن دهاتی که مشخص بود مدت زیادی است که کناراش نشسته و به تلالو هاله نورانی اطراف سراش نگاه می کند وگویا که فقط می داند چیز مقدسی است وبه مهم بود این هاله نورانی را برای نوع بشر درک نمی کند گفت : کاسه شیر داغ برات آورده ام وقتی که چشم پیرزن به چشمان زن دهاتی که عروس اش بود طلاقی کرد عروس اش همانند بیدی به خود لرزید و به طور ناخواسته که گویا نیرویی او را از پیرزن دورکند کاسه شیر را کنار او روی زمین گذاشت واز اتاق او بیرون رفت .
پیر زن مبهوت از این تجربه معنوی از جایش بلند میشود خود را بانشاد وجوان وبا انرژی همانند جوان بیست ساله می یابد و دیگر در وجودش نشانی از فقدان انرژی و آگاهی نمی بیند سطح آگاهی او حال تا بی نهایت گسترش یافته بود و دست خدا را در سرتاسر زندگی اش دریافته که او را در سخترین شرایط تنها نگذاشته ودر جوار او حضور داشته که اوتوانسته غول نامرئی تنهائی را که خیلی ها از نامرئی بودن او در هراس هستنداحساس نکند و دست خدا در آستین داشته باشد ومسرور از اینکه تلاش او در مبانی معنوی به ثمر نشسته است وحال باید منتظر بماند تا دو پسراش در آزمون روح الهی در عالم معنا بتواند رو سفید شوند گر چه که او در حد توان و درک پسرانش از قوانین ظریف معنوی آگاه کرده بود وبا توکل به خدا روزاش را شروع می کند سجاده سبز رنگ اش را جمع میکند و سفره پارچه ایش را روی گلیم کف اتاق اش پهن میکند و صبحانه اش که یک کاسه شیر داغی که عروس اش آورده بود صرف می کند . بعد از صرف صبحانه نیروهای ذهن پیرزن به میدان می آیند و شروع به ارزیابی تجربه صبگاهی اش می کنند ازکجا مرد کوتاه قد با صورت اصلاح شده وبا کت و شلوار و کراوات آبی رنگ می تواند مرد مقدس باشد وآنچه از مردان مقدس در ذهن دارد خیلی متفاوت از این است وهر چه درباره متون مذهبی که مطالعه کرده واز اطلاعات دینی سراغ دارد چیزی از مرد کوتاه قد با صورت اصلاح شده و باکت وشلوار به یاد نمی آورد .
ذهن پیر این زن که با تجربه مهم معنوی صبحگاهی حال دوباره به جستجو حقیرانه اش افتاده بود و با عجز به اطلاعات فرسوده مذهبی چنگ می انداخت . که مه آبی رنگی را در گوشه نیمه تاریک اتاق اش مشاهده کرد که کم کم به شکل مرد کوتاه قدی در آمد که صبح دیده بود .مرد گفت : از قرار معلوم ظاهر من اسباب سئوال برای ذهن ات شده من از این جهت به تو ظاهر شدم که می بایستی از واقعیت اکنکار آشنا می شدی که من ماهانتا هستم استاد ازلی وابدی . اکنکار نه دین است و نه مذهب ونه فلسفه ولی همه مذاهب و ادیان شاخه ای از اکنکار هستند که قرنهاست از چشم توده های مردم مخفی شده است من در عبادت هر کسی که مرا برای راهنمائی وکمک میخواند ظاهر میشوم اگر یک مسیحی مرابعنوان مسیح بخواند به ظاهر مسیح به او ظاهر می شوم واگر یک بودائی بخواند به ظاهر بودا به او ظاهر می شوم و کمک میکنم واگر یک مسلمان بخواند به شکل دلخواه او ظاهر میشوم وکمک میکنم .ولی بری عزیزی مثل شما که از اسلام فارغ تحصیل شدید ولیاقت جریان صوتی و نور اِک دارید که وارد اکنکاردانش باستانی سفر روح شوید اینگونه بود که ظاهر شدم . بدان وآگاه باش که حقیقت یکی است و تنها عشق حقیقت دارد وبس . وظاهر غربی من به این دلیل است که هم اکنون درغرب و در آمریکا مشغول خدمت به سوگماد متعال هستم تا مردم غربی را با خود و خدایشان و راه های رسیدن به او یاری کنم در عالم رویا بعنوان استاد رویاء و در عالم باطن بعنوان استاد درون و در عالم ظاهر بعنوان استاد حق در قید حیات شناخته می شوم هوشیار باش واجازه نده که جهان بینی های دست کاری شده و پوسیده مذهبی وواژه های کلمات ذهنت را پریشان کند.
"برکت باشد "