دانش برون و دانش درون

 

این مقوله موضوع دانش برون و دانش درون نام دارد . دانش برون دانشي است عمومي ، خارجي ، و يا دانشي كه بتوان آنرا در اختيار عامه قرار داد. و اما دانش درون آن دانشي است كه كه تنها مخصوص واصلين طراحي شده و تنها آنان قادر به درك آن هستند . دانشي كه براي عامه پيچيده بوده و تنها مخصوص واصلين حلقه آموزشي بخصوص مي باشد ، بعبارتي ديگر آن دسته از تعليمات خصوصي كه از چشم همگان مخفي و پنهان است .

بهر حال در اينجا با دانش  برون يعني آنچه كه طي تحصيلات رسمي كسب مي شود كاري نداريم و به دانش درون مي پردازيم . وقتي ذهن هر آنچه در طول يك زندگي نياز دارد را كسب كرد ، و خود را به بازيهاي ذهني گرفتار نمود ، كسب دانش برون به پايان مي رسد ، در حالي كه دانش درون بصورت آموزشهائي دائمي با ما باقي مي ماند و به زندگي توازن و آرامش مي بخشد . دانش درون هرگز در سخنرانيها در اختيار عموم قرار نمي گيرد و معمولاً بصورت شخصي و خصوصي منتقل مي شود اما حتي اگر در سخنرانيهاي عمومي نيز در اختيار همه مردم باشد ، طبيعت آن بگونه اي  است كه شنوندگان زيادي را بخود جلب نمي كند . به قول افلاطون : انسان عاقل كسي است كه قادر باشد نه تنها ميزان دانش و جهل خود ، بلكه دانش و جهل ديگران را نيز تخمين بزند . هر آنكس كه اطلاعات كافي از دامنه جهل و همچنين دامنه دانش خود ندارد ، خردمند نيست چرا كه در حيطه مسائل فناپذير ، خرد ، بخش ناچيزي از عقلانيت است كه در فضاي لايتناهي جهل وجود دارد .

سقراط براين عقيده است كه  "خرد دانش اشياء نيست ، بلكه فهم و درك كيفيت و وضعيت دانش است با توجه به وجود و يا عدم وجود آن "،  اين نوع نگرش مشخص مي كند كه خرد با كليات سروكار دارد و نه با جزئيات . بنابراين مي توان خرد را تركيبي از علوم كيله و علوم جزئيه دانست كه در عمل از يك فرضيه ناشي شده است . از طرفي دانش برون ، دانش جزئيات بوده و نوعي آشنائي با هنرها و علومي مي باشد كه خواهان دانستن آن هستيم و يا در طبيعت بر آن متمركز مي شويم . دانش درون با طبيعت ذاتي دانش سروكار دارد و تنها بر كساني فاش مي شود كه با مسائل ژرف فلسفه و اسرار عالي زندگي آشنا باشند .

تعاليم درون از طريق مكاتب سرّي و يا آموزشهاي شخصي به فرد منتقل مي شود ، يعني همين چيزي كه هم اكنون دريافت مي كنيد . هر مذهب اصولي ، تعاليم دروني خاص خود را دارد كه نمايندگان آن در جامعه مايل نيستند در اختيار عموم قرار گيرد . اول بدليل آنكه بسياري از روحانيون خودشان از آن تعاليم سرّي خبر ندارند و نمي خواهند آنرا جزئي از كالبد مذهب بدانند . ثانياً بدليل آنكه تعاليم درون بگونه اي است كه با فرد در قالبهاي جامعه جور در نمي آيد .اين تعاليم او را از عامه مردم جدا مي كند و از او فردي غريبه و يا انگشت نما مي سازد .

امروزه ، علم براين مداعاست كه خدايان دروغين و عقايد و آئين هاي پست و دگم را از بين برده است ، در حاليكه اسرارالهي ، سلطه آموزشهاي مادي را به كنار مي زند زيرا به اقليم دقيقتر و ظريفتر و دروني تري تعلق دارد . بهر حال كليد رمز خرد در تعاليم سرّي نهفته است . اين تعاليم نگهبان اسرارند . اساتيد مكاتب سرّي چه كساني بودند ؟ فيثاغورث – سيسرو- افلاطون – سقراط – شمس تبريز – تولسي داس – جلال الدين رومي – ارسطو و غيره . البته در اينجا تنها به ذكر استادان غربي وچند استاد  شرقي  بسنده كردم . در صورتي كه صدها تن ديگر همچون اينان وجود دارند و از مكاتب سري مي توان از :ناستيك – نظام برادري سپيد – يوگا ست سنگ – ذن بوديسم – صوفي – ميترا .

نكته ديگري كه مي بايست بدان اشاره كنم اين است كه مذاهب غربي موّحد هستند يعني به يك خدا اعتقاد دارند . اما شرقي ها به وحدت وجود اعتقاد دارند . يعني در در يك اعتقاد به چندين خدا معتقدند . حال وقتي فرد بتواند ماوراء ابهامات زندگي را ببيند ، "پرده ها يكي پس از ديگري از مقابل ديدگان دروني ( معنوي ) فرو مي افتد تا بالاخره ديدگان سرّي ترين حقائق را مي بيند " . بنابراين جوينده به هدف زندگي نائل مي شود . اما چه وقت ؟ جواب اين سوال را نمي دانم . اما مي توانم پاسخ ماهرانه اي بدهم . وقتي كه فرد عزم كند ، تصميم بگيرد ، بخواهد و تمركزش را بكار گيرد ، چرا كه اينها همه از مواهب روح است و نه ذهن . ذهن در جهانهاي الهي تنها تا حدي مي تواند صعود كند و نه بيشتر . هر مكتب سرّي از سيستم انضباطي مشخصي پيروي مي كند كه بواسطه آن تمام ابعاد وجودي فرد قادر است عناصر دانشهاي بيرون و درون را طي تلاشي مستمر از هم مجزا نمايد تا به سطح ادراك  مافوق لذات جسماني برسد . وقتي او بدين مرحله رسيد ، اصول و دانشهاي والا ، بطريقي كاملا سرّي و محرمانه در اختيار تازه وارد قرار مي گيرد . اين سيستم ، روش تله پاتي عجيبي است كه بگونه اي ايجاد شده كه يافته ها و ادراكات عميق درون بتواند بدون گذر از مرحله واسطه و يا عقل به فرد منتقل گردد يعني جاييكه قوه تعقل معمولي وجود دارد .بعبارت ديگر مرحله واسطه يعني جائيكه مي بايست بالغات و ديگر اشكال سمبوليك پر شود و بدون شك ، دانش درون در اين مرحله گم خواهد شد .

بنابراين آن دانش درون كه انسان در جستجوي آن است همان عناصر فوق العاده ضروري و طبقه بندي شده ادراك خالص مي باشد كه فرم و شكل بصورتيكه براي انسان شناخته شده است ،  وجود ندارد. پس به همين دليل است كه چنين اطلاعاتي در كتابها ، سخنراني ها يافت نشده و در كلمه به شكل سمبوليك در نمي آيد . به همين دليل است كه حقيقت سه ضريب مهم دارد كه بترتيب اهميت بدين قرار است : دانستن – ديدن – و سمبوليسم ( ضريب سوم ) . پس مي بيني كه دانش درون بايد بگونه اي در اختيار جوينده قرار گيرد كه در عين حال كه باعث تحريك شدن هيچيك از اعضاي حسي نمي شود ، به آگاهي ادراك درون نفوذ كند . پيرامون اين دانش درون و روش انتقال آن به جوينده ، كتابهاي نوشته اند : هنري برگسون ، فيلسوف فرانسوي نوشته هاي دامنه داري درباره اين موضوع دارد . كه بهترين آن كتاب ذهن خلاق است . بعبارت ديگر علم نمي تواند ذهن انسان را متقاعد كند كه بطور مجزا از ماده عمل كند ، همچنين امكان ندارد كه ذهن در قالبي مستقل از شكل فكر كند . صورت ظاهر پديده ها از روند عقلاني و قوانين تشابهي كه در حيطه انديشه مادي حاكم است مستقل و مجزا مي باشد .

اصل مهمي كه توسط انسان اوليه بنانهاده شد اين است كه عالم فيزيكي به هيچ انرژيي اجازه ورود در حيطه خويش را نمي دهد مگر آنكه آن انرژي با پوشيدن لباس عناصر و اشكال مادي ، از اصول ماده پيروي كند ( يا در ماده ساكن شود ) . وقتي افكار در ذهن ساكن مي شوند ، از طريق كلمات كه حكم كالبدي براي آنها را دارد ، به محيط بيرون فرستاده مي شوند . و كلمات كه حكم ابزاري فناپذير را دارند ، روشني و وضوح طبيعت درون را به تيرگي تبديل مي كنند . كلمات همچون روح در اين جهان خام و حوزه هاي آفريننده عملكرد ضعيفي دارند . پس قانون آفرينش چنين حكم مي كند كه كلمات در اشكالي كهنه و قراردادي استخراج شوند .

بهر حال بدليل تنگي زمان نمي توانم در اين باب بيشتر توضيح دهم . اما در چند مقوله ديگر به زير مجموعه هاي دانش درون خواهم پرداخت .

نكته آخر اينكه ، اگر چه ذهن قدرت دريافت ادراكات فوق العاده حساس را دارد ، اما نمي تواند اين علائم دقيق را با حفظ تماميت آنها منتقل كند. بعنوان مثال مي توان به نوشته هاي هولاك اليس در كتاب بيوگرافي اش و نيز كتاب " رقص زندگي " او اشاره كرد . او در اين آثار با ذكر مثال به بيان نتيجه عملكرد قاطع در حقيقت ايده آليسم رواني مي پردازد و اينكه چطور از فرط حساس شدن نتوانست بمدت بيست و پنج سال چيزي درباره آن تجربه بنويسد زيرا مي ترسيد آن احساسات از دستش بروند . نظير اين تجربه ها در زندگي ميستراكهارت – زودنبرگ – دانته آليگري – مارتين لوتر – سنت جان – سنت ترزا ثبت شده است .

ممنون از دقت و مطالعه ات عزیز

برکت باشد