هستی ...
موضوع اين مقوله هستي نام دارد .
هستي يعني وجود داشتن يا وجود آگاهانه چيزي . زيرا هر چيز وقتي به مرحله هستي ميرسد ، وجود خارجي پيدا مي كند . هستي همان چيزي است كه در زمان و مكان ، انديشه و يا ماده و خلاصه هر آنچه بطور منطقي قثابل دركبوده و شايسته وجود داشتن است ، بعنوان واقعيت و ماهيت وجود دارد .
پس نتيجه تعرف بالا اين مي باشد: هستي نهايت شدن است. اين همان بخشي مي باشدكه بيش از همه مورد نظر ماست . كلمه هستي عموما ً جاگيزين كلمه بقا ميشود و برعكس .البته منظور از بقا همان بقاي روح است ، كه هستي بستگي به عالم فيزيكي ندارد در اصل با حضور در عالم فيزيكي محدود مي شود .پس منظور ما بقاي پس از مرگ است . كه البته اين نوع بقا ء يعني هستي .پس مي توان هستي روح را بعنوان روح ، از بقا در جهان فيزيكي تفكيك نمود.
با عمل كردن روح در دايره هستي ، " روح " و " بينهايت " هر دو مي توانند بعنوان يك هويت متحد باشند و اين بستگي به طرز نگرش وجوه متضاد دارد.وجوهي همچون بودن و نبودن ، بالا و پائين ، و هر درجه اي بين اين دو كه روح برگزيند . دوحد نهايت اين معيار از اين قرار است : وقتي روح در سطح بودن است ، با روح الهي در اتحاد مي باشد، اما هنگامي كهدر سطح نبودن است ، در اتحاد با عالم فيزيكي قرار مي گيرد . همان طور كه در مقوله مايا ( يا همان توهم توضيح دادم ) روح در اين سطح در اتحاد با توهم و مايا مي باشد روح در اين سطح عدم حضور و عدم خلاقيت و عدم بقا است . بنابراين او در سطح جهنم و يا وضعيت عدم خلاقيت است . پس هرگاه هر فرد از سطح هستي (بودن ) ساقط شود ، به نوعي از سطح وجود نيز ساقط شده و يا خود را به سطحي پائين تر يا وضعي منفي از بودن سوق مي دهد .
يكي از مهمترين جنبه هاي مثبت بودن يا منفي بودن جنبه علت و معلول مي باشد . وقتي فرد علت واقع مي شود ، او در مرحله مثبت بودن است اما وقتي معلول واقع مي شود ، در سطح منفي بودن قرار مي گيرد . بطور طبيعي اين بستگي به فضاي رواني دارد چون هر فرد از حس بودن ( هستي ) بيشتري برخوردار باشد به فضاي رواني بيشتري نياز دارد . پس زندگي با تمامي وقايعش از هستي بهرمند بوده و از شما مي خواهد كه از هستي بهرمند باشيد . بنابراين همه چيز از هستي برخوردار مي باشد و و همه زندگاني هستي است . البته مثلا ً مورچه ها به خودي خود از هستي برخوردار نيستند . بلكه به آنان هستي اعطا شده است .(میازار موری که دانه کش است چو جان داردو جان شیرین خوش است ) روح مي تواند در هركجا از هستي برخوردار باشد . مي تواند به اعماق دريا برود و يا به بلنداي ابرها . واين هستي اي است كه براي حركت كردن به آن اعطا شده ، به همه چيز اعم از موجودات زندهبه اندازه خاصي هستي اعطا شده است . امابمحض اينكه در خط ارتباطي رده خاصي از موجودات زنده مثلا ً حيوانات وحشرات مداخله كني ، مي بيني كه چيزي بشدت از شما عصباني مي شود .
مثلا ً ماديات نمي تواند انديشه و تفكر داشته باشند ، اما زندگي با اعطاي هستي به آنچه كه به او زندگي اعطا كرده ، مي تواند داراي انديشه باشد ، هر روح ماداميكه در برابر هستي اي كه به او مي رسدمقاومت نكند ، مي تواند به هر چيزي ميزان نامحدودي هستي ببخشد. براي مثال يك فرد عصبي به هيچ وجه نمي تواند به كسي هستي ببخشد ، چون دوست دارد كالبد و ذهن ديگران را كنترل كند و عمل كنترل با هستي بخشيدن ( در اين مورد يعني آزادي و يا حق اينكه انسان خودش باشد) منافات دارد. بنابراين وقتي فرد مانع از اين مي شودكه ديگرانخودشانباشند ، هستي را از خود نيز دريغ مي كند .اين مورددر مسائل نژادي نيز صادق است . گروه اكثريت با خورداري از عطاي هستي به گروه اقليت ، هستي خود را نيز محدود مي كنند . بنابراين بنابراين وقتي آزادي نداري يعني اينكه اين حق را به خود نداده اي كه خودت باشي و اين بدين معناست كه فضاي رواني خود را محدود كرده اي متوجه شدي ؟
هر آنكس كه به يك فرد ، شهر ، يا ملت هستي اعطا كند ، متقابلا ً به خود هستي ، محبت و بخشايش اعطا مي شود . و نحوه عملكرد اين قانون دقيقا بدين شكل است . يعني هر چه هستي كمتري به هر آنچه پائين تر از شماست ببخشيد ، در عوض به خودتان هستي كمتري خواهد رسيد. اين مسئله بخصوص در موردگروههاي بزرگتر و كساني كهدر سطحي پائينتر قرار دارند نيز صادق است . اماهرچه فرد در معيار بالتري باشد ، به ديگران هستي بيشتري اعطا كرده و در عوض هستي بيشتري دريافت مي كند.
جنگ بين دو جنس زن و مرد نيز در واقع برسر اعطاي هستي است يعني اينكه يكي از دو جنس مذكر و يا مونث از هستي دادن به ديگري خودداري مي كند . پس اگر فرد به كسي كه با ارتباط دارد هستي نبخشد ، در نهايت به تمايل خود نسبت به هستي بخشيدن به همه چيز جنگيده است . وبالاخره مورد هجوم همان چيزي و يا كسي كه هستي را از او دريغ كرده قرار خواهد گرفت . و اين عمل به هر چه كمتر شدن فضاي رواني او مي انجامد و پس از مدتي در اثر كمبود فضاي رواني دچار اختناق رواني او مي شود . بهر حال فردبا اين رفتار بر عليه خويش عمل كرده است. اما عموما ً مي بينيم كه چنين فردي ، ديگران و ياچيزهاي ديگر را عامل مشكلات خود مي داند . در حاليكه اين امر چيزي نيست جز تداخل ذهن ها و فرد با مشاهده مسائل قادر به يافتن مشكل نيست و يا نمي خواهد چنين كند و تقصير را به گردن ديگران مي اندازد . اين مصداق همان داستان قديمي است كه مي گويد : " هرگز مسئوليت اعمال خودت را بعهده نگير ، بلكه تقصير را به گردن ديگران بينداز " ظاهرا ً در كشور ما تقصير را به گردن ديگري انداختن بيماري رايج است.
كسانيكه دوست دارن ديگران را تحت كنترل در آورند ، در نظرشان هستي بخشيدن به ديگران جرم بزرگي محسوب مي شود . مثلا ً هيتلر را در نظر بگير . او نمي توانست وجود و هستي يهوديان را تحمل كند چون در اين صورت حاكميت خودش نيز از بين مي رفت . اين يعني اعطاي بيش از حد هستي به يك گروه و عدم اعطاي هستي به گروهي ديگر . بحث و مجادله نتيجه هستي ندادن يك طرف به فرديا چيزي ديگر است . بهر حال اگر فردبتواند به خويش هستي خشد ، اما در مقابل آن مقاومت كند ، قادر به هستي بخشيدن به ديگران نيز نخواهد بود . در در هر صورت ديكتاتور هاي كوچك و بزرگ و يا كساني كه بر توده هاي چه بوسيله قانون و چه با زور حاكميت دارند به همين شكل عمل مي كنند .
فرد با خود داري از هستي بخشيد ن به ديگران خود را به بسياري از بيمارهاي جسمي مبتلا مي كند. او اگر درونگرا شود به دردها و بيماريهاي جسماني نظير : ميگرن ، سردرد ، دندان درد ، بيماريهاي مربوط به پا ، و دردهاي ناشي از مسائل عاطفي و غيره مبتلا مي شود . اين بيماريها از توجه فرد به خودش ايجاد مي شود . اگر بدنبال احساسات هستي ، تنها بايد بداني كه احساسات داراي هستي اي بيش از توست . و اينكه تو خواهان انرژي حاصل از آن هستي و اين انرژي به تو منتقل مي شود . و اما اگر به خلق احساسات مي پردازي تا آنرا دريافت كني ، در هر آنچه كه احساس ايجاد مي كني از هستي فوق العاده اي فراسوي خود برخوردار مي شوي كه متعلق به تو نيست . اما در كار با طول موجها ( همچون احساسات ) بايد مراقب باشي زيرا كار با طول موج اشيا ء بي جان همچون كار با طول موج انسانها مشكل ساز نيست. چوندر حيطه اي كه تو در آن عمل مي كني طول موج انسانها با طول موج تو برخورد پيدا مي كند و اعطاي انرژي مي تواند حيطه انرژي اي را كه در آن زمان در آن تثبيت شده اي را گسترش داده و يا ببندد .
بنا براين هر نويسنده يا هنر مندي كه به كار هايش هستي نبخشد ، خلاقيت ندارد . هر چه يك نويسنده يا يك هنر مند بيشتر به حقائق و ماديات سروكار داشته باشد كارهايش بي محتواتر است . هنرمند مي بايست به نقاشيهايش هستي بخشد ، اين هستي ، يعني زنده بودن كه انرژي را به جريان مي اندازد. انسانتا وقتي زنده است كهبه هستي بخشيدن به ديگرانو همه چيز تمايل داشته باشد . هيچ محرك مصنوعي و يامسئله عشقي ، همچون تمايل به اهداي هستي به همه چيز ، نمي تواند همه خوبيها را بسوي ما جذب كند .
بركت باشد