هستی و فضای روانی
مقوله : هستی و فضای روانی
اين مقوله توضيحي است در خصوص "بودن" با اين حال جنبه فضا سازي آنرا در نظر گرفته ام . يعني بشر بايد براي هم نوع خود با سخاوت بسيار جا باز كند و اميد داشته باشد كه اين فضا به او هم اختصاص داده مي شود . عدم وجود فضا براي هر فرد ، نژاد وگروه مي تواند نتيجه چندين عامل باشد : سنت ، رفتارها ، عادات ، افتخارات و غيره .
وقتي شخصيت يا گروهي بشدت در جهت درگيري تخريب مي شود تا توجه و انرژي به جاي اعتماد بنفس و حسن نيت روي ترس و عداوت متمركز شود و همچنين زماني كه مراقبت از افتخارات و امنيت بستگي به پيروزي و حاكميت پيدا مي كند آن زمان است كه فاجعه در پيش است . چنين شخصيت و گروهي آنچه را كه قادر به ساختن نيست از بين مي برد و وقتي تنش هاي ناشي از درگيري جزو شرايط بودن باشد ، به خودي خود رشدي را كه باعث نجات آن مي شود منكر مي گردد . بنابراين اگر اجازه داشته باشد تا دائماً خودش باشد يا فقط براي خود فضا باز كند ، هماهنگي اين عوامل از بين مي رود .
بنابراين اگر بخواهيم ديگران فكري باز داشته باشند و در حضور ما احساس عميق را تجربه كنند ، بايد ه آنها هم فرصت دهيم .اين فرصت بايد به آنها داده شودتا افكار و احساسات مورد نظر ما را داشته باشند . براي مثال اگر بخواهيم تمام جنبه هاي اين موضوع را در نظر بگيريم بايد فرصت ذهني را به آنها بدهيم تا از تمام جنبه ها به ان بنگرند . مثلاً زماني كه آنها دائماً سعي در جبهه گيري در مقابل ما دارند و يا سعي در فرار از موضوع ، لازم نيست آنها را به گوشه اي بكشانيم و بحث كنيم . اگر بخواهيم افرادي با درايت باشند ، نبايد انها را از اين وضع محروم كنيم ، از ديد گاه من به آنها امكان مي دهد مسائل را حتي بهتر از ما ببينند.
قبل از آنكه سعي كنيم ، ديگران را به راه آوريم ، او را وادار به اطاعت نماييم و مجبورش كنيم تا از خود يك احمق بسازد ، بايد فكر كنيم كه مي خواهيم چه موجودي از او بسازيم : چه انرژي هاي هدايت شده اي را ترغيب مي كنيم . به اين ترتيب يك ( خود ) سازمان يافته ايجاد مي شود كه مي تواند براي ديگران فضاي روحي ايجاد نمايد كه در آن جايي براي احترام به خود و پذيرش مشكلات و محدوديتهاي احساسي وجود دارد .
ايجاد فضاي روحي براي شخص ديگر به معناي ايجاد فضابراي انديشه ها و احساساتي مي باشد كه ممكن است زيبا ، شجاع يا اصيل نباشد ، ولي ديد فرد را بازتر ، بزرگتر و عميق تر مي سازد ، گاهي فرد باپذيرش اشتباه خود يك فضاي روحي ايجاد مي كند يا همچنين گاهي اوقات در صورتيكه شرايط هولناك باشد با پذيرش ترس نيز ، به ديگران فضا داده مي شود. افراد بايد فرديت پيدا كنند تا انديشه ها و احساساتي را كه چندان با ارزش نيستند را شناخته وآنها را بپذيرند تا بتوانند به آنها نظم دهند ، اما باز هم شايد انسانها به فرصت بيشتري نياز داشته باشند تا در يابند كه مسير غلط قرار گرفته اند . آنها به فضايي روحي احتياج دارندتا خطاهاي خود را اصلاح كرده و پا فراتر بگذارند .
از آنجا كه بشر خطا مي كند ، بنابراين از طريق اين اشتباهات به جسم خود وابسته مي گردد اما وقتي ديگران به او مي گويند كه اشتباههاتش آنقدر كه خودش فكر مي كرد احمقانه نيستند ، فضايي به او داده مي شود كه در آن احساس آزادي مي كند . او همچنين موجودي است كه از (من) خود دفاع مي كند زيرا وقتي اشتباهي مي كند و مورد طعن و تنبيه قرار مي گيرد ، از فضاي خود عقب نشيني مي كند اما اگر خطايش ناديده گرفته شود ، فضاي روحي ايجاد كرده و اشتباهات خود را اصلاح مي كند.
من مي گويم كه 90% از ما انسانها قطعاً تاكتيكهايي براي دفاع از خود داريم ، تاكتيك هايي از خود فريبي و خود ويراني ، البته در زماني كه نقش يك احمق را بازي كرده ايم . ما آموخته ايم كه از زير خطاهايمان شانه خالي كنيم و براي آنها عذر و بهانه بياوريم و از طريق جبران ، بيشتر ديگران را مورد انتقاد قرار دهيم . هيچوقت كساني را كه اشتباهات را نمي پذيرند تحسين نمي كنيم ، كساني را كه خطاهاي قبلي را بعنوان حربه اي براي سرزنش به رخ ما مي كشند ، معمولاً هر كجا اشتباهي كرده ايم از آن طفره مي رويم و حتي سبب مي شويم افراد ديگر نيز در پذيرش اشتباه خود دچار مشكل شوند . به جاي اينكه به آنها فرصت و فضايي بدهيم تا به اشتباه خود بياندشند و با آنها همراهي كنيم ، برعكس آنها را به هچل مي اندازيم ، درست مثل موجودي اسير در دام كه سعي دارد از خود دفاع كند .
حال متوجه شدي آنچه را كه بعنوان دام از آن ياد كردم دام روحي و ذهني است . اگر عرصه را بر ديگران تنگ كني يا بگذاري ديگران اين كار را با تو بكنند ، به دام افتاده اي . عدم وجود فضا درست به معني به دام افتادن است ! مي بيني ؟ اما فضاي روحي چيزي نيست كه بتوانيم بدون امكان ايجاد آن براي خود آنرا براي ديگران ايجاد كنيم . تو بايد بتواني تمامي تجاربي كه داري و تجاربي را كه نتوانسته اي در زندگي تبديل به ديگاهي مثبت و صريح كني و فقط ديدگاهي تخيلي از آنها داشته اي ، هر چه سريعتر به منصه ظهور در آوري .
بطوري كلي دو نوع بيماري روحي وجود دارد كه قادر به ايجاد فضا نيستند . ابتدا قربانياني كه به حال خود تاسف مي خورند و در دنيايي زندگي مي كنند كه ديگران آنرا درك نكرده يا نمي پذيرند و تمام شرايط بر عليه اوست ، او از دنيا متنفر است و در برابر هر گونه تجربه اي كه كمتر نفرت انگيز بنظر مي آيد مقاومت مي كند ، زيراتوضيح توهين آمي او از جهان ، توجيه اصلي او براي هر نوع عمل ضعيف و ناكافي در زندگي است. هرچه در عالم واقع ، اوضاع متقاعد كننده تر باشد، رد كردن دنيا براي او درد آورتر مي شود . نوع دوم بيمار روحي است كه در دام خود افتاده و انساني عداوت جو و متخاصم گشته است . او بخاطر شكست هاي گذشته خشمگين است . آنقدر آشتي ناپذير كه همواره جنبه هاي اينچنين را به هم مرتبط مي سازد . خشم او حالات مختلفي دارد : مثلاً بيش از حد انتقام جو و آماده براي تحقير كردن و ارزش قائل نشدن بديگرا نمي باشد. او عادت به نق زدن ، كينه جويي ، تعصب ، بدبيني ، مشكوك به انگيزه ديگران ، نگران و متاسف ، و همچنين طرح سريع هر خطا و تلقي شخصيتهاي معروف بعنوان دشمنان خود ، بهره كشي از ديگران را دارد ، بطور كلي او افراد را تحقير و سرزنش مي نمايد ، دل ديگران را خالي مي كند، موفقيت را بر حسب داشتن قدرت و غلبه بر ديگران تعريف مي كند و هر نوع آشتي پذيري را به مسخره مي گيرد . اومي خواهد قبل از گير افتادن گير بياندازد ، و قادر نيست به ديگران فرصت وفضا دهد .
بعضي از انواع افتادن به دام خود : آرايش دادن به كلمات و رفتارها واعتقاد داشتن به نكات توهين آميز در خصوص افراد ديگر وايجاد فرضي ادراكات ديگران ، دوم : پذيرش يك هدف موفقيت آميز كه براي ما بسيار اندك مي باشد . سوم : محدود كردن و بستن ذهن نسبت به افرادي كه روش زندگي آنها بستگي به بازماندن ذهن دارد تا هماهنگي را در زندگيشان حفظ كنند .
بنابراين افراد آزاده خود را آزاد مي سازند و يكي از راههاي آزادي روش خود فراموشي و بخشودن مي باشد . روش ديگر سپاس و قدرداني است ، احساسي كه هيچكس حس نمي كند تا زماني كه اين خصوصيت واقعاً در درون او رشد كند يا مثلاً احساساتي كه ما در افراد ايجاد مي كنيم نيز در همين رديف قرار دارند . مخصوصاً در يك كودك ، اينها احساساتي هستند كه از ايجاد آنها در وي جلوگيري مي شود . اگر به كودكي دائما ً نق زده شود و نسبت به او خشم روا داشته شود فرد احساس خود كم بيني و درونگرايي مي كند اما وقتي از كودك قدرداني شود و احساس وتوجه كافي به او داده شود فردي لايق و برون گرا مي گردد ، البته اين موضوعي بسيار طبيعي است ، قدرداني هرگز احساس نمي شود تا وقتي كه فردآنقدر رشد كرده باشد كه واقعيت و ماهيت افراد ديگر را درك كند .
بنابراين ، بطور كلي كسي كه فضاي روحي ايجاد مي كند نه تنها افراد را از دام رها مي سازد بلكه آنها را در فضايي از وسعت و آزادي واقعي رها مي كند بنابراين او را به رشد ترغيب مي سازد ، و اين رشد ، حركتي است كه آگاهي بيشتر ايجاد مي كند و اين همان چيزي مي باشد كه روح در پي آن است .
بركت باشد